دخترک تند پلک زد و چتری هایش را کنار زد عینک هایش را مرتب
دخترک تند پلک زد و چتری هایش را کنار زد عینک هایش را مرتب کرد و با صدای خسته ولی تند نفسی گفت: ببخشید ؟... پسرم چیکار کرده .؟.. خانم هوانگ !
زن عصبی پوزخند زد سپس موهایش را جمع کرد و به پشت انداخت سریع و عصبی گفت : بازم پسرت بدون اجازه اومده مرغ دونی ما ببین خانم این آخرین هشداری میشه که بهت میدم بسه دیگه بسه پسرتو ادب کن دیگه داره همه همسایه ها رو عصبانی میکنه
دخترک کمی شرمنده سر خم کرد چون چیهیونگ رو میشناخت میدونست چه پسر شیطون و بازیگوش هست با لحن آرامی گفت : معذرت میخواهم بخاطر همه چی خسارت هرچی باشه پرداخت میکنم ..
خانم هوانگ پوزخند زد سپس دست به سینه شد: فکردی میتونی این همه پولو بهم بدی تو این روستا بزرگ فقد خانواده هوانگ هستند که وضعیت مالی شون خونه اونم تو میتونی خسارت بدی....
پشت سرش صدای شاد بلند شد : وای خانم هوانگ بازم که خوشگل کردی
خانم هوانگ با اخم و دلخوری سمت همسایه بیش از حد فضولی چرخید بیشتر اخم کرد و جدی گفت : سههیوک مزاحم نشو برو زود باش ...
مرد مو زرد بیشتر و بلند خندید سپس دستش را دور شانه های ات انداخت : سههیوک کی مزاحم شده ای بابا این دیگه چه حرفیه معلومه که بازم عصبانی شدی ولی من حلش میکنم.. نیازی هم به خسارت نیست
خانم هوانگ ابرو بالا داد : ببخشید ؟... اصلا به تو چیه
دخترک میان حرف آن ها پرید جدی و محکم عینک هایش را مرتب کرد : خطم کلون... خسارت هرچی باشه قبوله.. حالا هم از در خونم برو کنار خودت خجالت نمیکشی هر روز صبح میآیی ایجاد و شکایت میکنی ..
خانم هوانگ پوزخند عصبی زد با صدای بلند گفت: که این طور آره .. همه پولای منو میاری فهمیدی به خورده سعی کن پسراتو جمع کنی یکیشون میره دزدی میکنه یکیشون میره مرغ های خاندان هوانگ رو ول میکنه
نگاه تمسخرآمیز به سههیوک انداخت و با پاشنه های بلندش رفت سههیوک سری از تأسف تکون داد دست به کمر شد و آرام گفت : یا اون همه پول اومدی سر چند تا مرغ دعوا میکنی
دخترک سمت سههیوک چرخید لبخند زد و بیحالی و خسته مانند گفت. : ممنون از حمایتت سههیوک ..
سههیوک لبخند زد سپس موهایش را به عقب داد خبیث ادامه داد : خواهش میکنم خوشگله .. دخترک سریع و دقیق گفت : سههیوک میشه چیهیونگ رو پیدا کنی ؟.. از صله پیداش نمیکنم
سههیوک به ساعت مچی اش نگاه کرد و جدی سری تکون داد سپس بعد از کوتاه گفتن خداحافظی رفت دخترک دست به کمر شد ابرو بالا داد و سمت پنجره اتاق جیهو چرخید .. جیهو وقتی با ات چشم تو چشم شد سریع پرده ها را کشید و انکار تند توی پتوش قائم شد ..
زن عصبی پوزخند زد سپس موهایش را جمع کرد و به پشت انداخت سریع و عصبی گفت : بازم پسرت بدون اجازه اومده مرغ دونی ما ببین خانم این آخرین هشداری میشه که بهت میدم بسه دیگه بسه پسرتو ادب کن دیگه داره همه همسایه ها رو عصبانی میکنه
دخترک کمی شرمنده سر خم کرد چون چیهیونگ رو میشناخت میدونست چه پسر شیطون و بازیگوش هست با لحن آرامی گفت : معذرت میخواهم بخاطر همه چی خسارت هرچی باشه پرداخت میکنم ..
خانم هوانگ پوزخند زد سپس دست به سینه شد: فکردی میتونی این همه پولو بهم بدی تو این روستا بزرگ فقد خانواده هوانگ هستند که وضعیت مالی شون خونه اونم تو میتونی خسارت بدی....
پشت سرش صدای شاد بلند شد : وای خانم هوانگ بازم که خوشگل کردی
خانم هوانگ با اخم و دلخوری سمت همسایه بیش از حد فضولی چرخید بیشتر اخم کرد و جدی گفت : سههیوک مزاحم نشو برو زود باش ...
مرد مو زرد بیشتر و بلند خندید سپس دستش را دور شانه های ات انداخت : سههیوک کی مزاحم شده ای بابا این دیگه چه حرفیه معلومه که بازم عصبانی شدی ولی من حلش میکنم.. نیازی هم به خسارت نیست
خانم هوانگ ابرو بالا داد : ببخشید ؟... اصلا به تو چیه
دخترک میان حرف آن ها پرید جدی و محکم عینک هایش را مرتب کرد : خطم کلون... خسارت هرچی باشه قبوله.. حالا هم از در خونم برو کنار خودت خجالت نمیکشی هر روز صبح میآیی ایجاد و شکایت میکنی ..
خانم هوانگ پوزخند عصبی زد با صدای بلند گفت: که این طور آره .. همه پولای منو میاری فهمیدی به خورده سعی کن پسراتو جمع کنی یکیشون میره دزدی میکنه یکیشون میره مرغ های خاندان هوانگ رو ول میکنه
نگاه تمسخرآمیز به سههیوک انداخت و با پاشنه های بلندش رفت سههیوک سری از تأسف تکون داد دست به کمر شد و آرام گفت : یا اون همه پول اومدی سر چند تا مرغ دعوا میکنی
دخترک سمت سههیوک چرخید لبخند زد و بیحالی و خسته مانند گفت. : ممنون از حمایتت سههیوک ..
سههیوک لبخند زد سپس موهایش را به عقب داد خبیث ادامه داد : خواهش میکنم خوشگله .. دخترک سریع و دقیق گفت : سههیوک میشه چیهیونگ رو پیدا کنی ؟.. از صله پیداش نمیکنم
سههیوک به ساعت مچی اش نگاه کرد و جدی سری تکون داد سپس بعد از کوتاه گفتن خداحافظی رفت دخترک دست به کمر شد ابرو بالا داد و سمت پنجره اتاق جیهو چرخید .. جیهو وقتی با ات چشم تو چشم شد سریع پرده ها را کشید و انکار تند توی پتوش قائم شد ..
- ۱۳۵
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط