{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_10

سو-آه چشمانش را به رفت‌وبرگشت بین یونا و جه‌هون دوخت و با لبخند زهر آلودی گفت :

« منم باید می‌فهمیدم چرا به دفعه انقدر مهم شدی. »

یونا سعی کرد خودش را جمع و جور کند .

« تو در زدن بلد نیستی؟ »

سو-آه خندید .
« برای تو ؟ نه واقعا. »

بعد نگاهش روی پوشه افتاد و همان جا نگاهش تیز شد.
« اون چیه؟ »

جه‌هون خیلی سریع پوشه را بست.

« پرونده‌ی کاری. »

سو-آه ابرو بالا برد.

« برای یه تازه وارد؟ جالبه. »

یونا میخواست چیزی بگوید که سو-آه جلوتر آمد و زیر‌لب ، طوری که فقط او بشنود ، گفت :

« فکر نکن چون بابات مرده و مادرت ولت کرده ، اینجا برای تو جایی درست شده. تو این خانواده یا می‌بری ، یا حذف میشی. »

یونا مشت هایش را در کنار بدنش فشرد. اما قبل از اینکه جواب دهد ، جه‌هون با صدایی سرد گفت:

« نوبت تهدید تموم شد ، سو-آه بیرون برو. »

سو-آه لحظه ای خشک شد. از اینکه جه‌هون با این صراحت با او حرف زده بود ، معلوم بود خوشش نیامده . اما او کسی نبود که عقب بکشد .
با لبخند مصنوعی گفت:

« باشه ، فعلا.»

و رفت.

در که بسته شد ، یونا نفسش را بیرون داد و با ناباوری به جه‌هون نگاه کرد.

«تو باهاش اینجوری حرف زدی؟ »

جه‌هون شانه بالا انداخت:

« چرا؟ باید تعارف میکردم؟ »
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_11یونا با و جود استرس خندید ....

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_9یونا نزدیک‌تر شد.«تو داری کمکم...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_8یونا چند ثانیه فقط به چوی جه ه...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_7پدربزرگش به سمتش برگشت و با لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط