#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_9
یونا نزدیکتر شد.
«تو داری کمکم میکنی؟ چرا؟»
برای چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جههون خیلی آرام گفت:
«چون منم دنبال همون حقیقتم.»
یونا ماتش برد.
«تو؟»
او بالاخره به یونا نگاه کرد.
چشمهایش تاریک و جدی بود؛ نه از آن نگاههایی که آدم را میترساند، بلکه از آنهایی که حس میکردی پشتشان هزار چیز ناگفته پنهان شده.
«پدرت فقط قربانی تصادف نبود، یونا.»
یونا نفسش بند آمد.
«تو از مرگ بابام چی میدونی؟»
جههون چیزی نگفت، فقط پوشه را از دستش گرفت، ورق زد و عکسهایی را بیرون کشید.
عکسهایی از یک پروژهی بزرگ ساختمانی در ساحل چئونسان.عکسهایی از جلسههای محرمانه.
عکسهایی از امضاهایی که ظاهراً قانونی بودند، ولی حاشیههای مشکوکی داشتند.
و بعد، یک عکس دیگر.
عکس پدر یونا.
یونا رنگش پرید.
«این… این عکس رو از کجا آوردی؟»
جههون آرام گفت:
«پدرت سه ماه قبل از مرگش، روی این پروژه کار میکرد. میخواست ثابت کنه بعضی قراردادها جعلیان.»
یونا دستش را روی دهانش گذاشت.
«یعنی… یعنی میخوای بگی بابا رو کشتن؟»
جههون نگاهش را کمی پایین انداخت.
«میگم ممکنه مرگش اتفاقی نبوده باشه.»
یونا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.سه ماه بود با این فکر زندگی کرده بود که فقط مرگ پدرش او را شکسته، اما حالا فهمیده بود شاید پشت این مرگ، دستی بوده که آگاهانه او را از بین برده.
«کی؟» صدایش در حد نجوا بود. «کی این کارو کرده؟»
جههون یک قدم نزدیکتر آمد.
«اگر بفهمم، بهت میگم. ولی اول باید زنده بمونی، یونا.»
همان لحظه، در دوباره باز شد.
صدای تند و زنانهای از پشت سر آمد:
«خب، خب… اینجا چه خبره؟»
یونا برگشت.
دختری با موهای براق و آرایش بینقص، با لباسی گرانقیمت و نگاهی پر از تحقیر وارد شد.
او «چئون سو-آه» بود؛ دخترعموی یونا و یکی از خطرناکترین رقبای او در این خانه.
# part_9
یونا نزدیکتر شد.
«تو داری کمکم میکنی؟ چرا؟»
برای چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جههون خیلی آرام گفت:
«چون منم دنبال همون حقیقتم.»
یونا ماتش برد.
«تو؟»
او بالاخره به یونا نگاه کرد.
چشمهایش تاریک و جدی بود؛ نه از آن نگاههایی که آدم را میترساند، بلکه از آنهایی که حس میکردی پشتشان هزار چیز ناگفته پنهان شده.
«پدرت فقط قربانی تصادف نبود، یونا.»
یونا نفسش بند آمد.
«تو از مرگ بابام چی میدونی؟»
جههون چیزی نگفت، فقط پوشه را از دستش گرفت، ورق زد و عکسهایی را بیرون کشید.
عکسهایی از یک پروژهی بزرگ ساختمانی در ساحل چئونسان.عکسهایی از جلسههای محرمانه.
عکسهایی از امضاهایی که ظاهراً قانونی بودند، ولی حاشیههای مشکوکی داشتند.
و بعد، یک عکس دیگر.
عکس پدر یونا.
یونا رنگش پرید.
«این… این عکس رو از کجا آوردی؟»
جههون آرام گفت:
«پدرت سه ماه قبل از مرگش، روی این پروژه کار میکرد. میخواست ثابت کنه بعضی قراردادها جعلیان.»
یونا دستش را روی دهانش گذاشت.
«یعنی… یعنی میخوای بگی بابا رو کشتن؟»
جههون نگاهش را کمی پایین انداخت.
«میگم ممکنه مرگش اتفاقی نبوده باشه.»
یونا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.سه ماه بود با این فکر زندگی کرده بود که فقط مرگ پدرش او را شکسته، اما حالا فهمیده بود شاید پشت این مرگ، دستی بوده که آگاهانه او را از بین برده.
«کی؟» صدایش در حد نجوا بود. «کی این کارو کرده؟»
جههون یک قدم نزدیکتر آمد.
«اگر بفهمم، بهت میگم. ولی اول باید زنده بمونی، یونا.»
همان لحظه، در دوباره باز شد.
صدای تند و زنانهای از پشت سر آمد:
«خب، خب… اینجا چه خبره؟»
یونا برگشت.
دختری با موهای براق و آرایش بینقص، با لباسی گرانقیمت و نگاهی پر از تحقیر وارد شد.
او «چئون سو-آه» بود؛ دخترعموی یونا و یکی از خطرناکترین رقبای او در این خانه.
- ۲۵۰
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط