{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس از ترک اتاق آسا، سوزی با گام‌هایی تند به سمت حیاط برفی

پس از ترک اتاق آسا، سوزی با گام‌هایی تند به سمت حیاط برفی قصر رفت. در آنجا دختران دیگر سرگرم خنده و بازی با برف بودند. هوا سرد و آسمان ابری بود، اما صدای خنده‌های آن‌ها فضا را گرم کرده بود.

در میان آن جمع، دختری تازه‌وارد ایستاده بود—موهای نقره‌ای‌اش زیر نور محو خورشید برق می‌زد، و چشمانش به سردی برف می‌درخشید. نام او رینا بود، الهه‌ی برف و تگرگ. تازه به دربار دعوت شده بود و قدرتی داشت که حتی می‌توانست برف و تگرگ را به دلخواه خود شکل دهد.

سوزی با لبخند پیش او رفت و آهسته گفت:
«رینا… یه لطف ازت می‌خوام.»

رینا با کنجکاوی نگاهی به سوزی انداخت.
«چه لطفی؟»

سوزی نگاه کوتاهی به در قصر انداخت و در گوش رینا زمزمه کرد:
«وقتی آسا اومد بیرون... اون دختری که شنل بلند مشکی می‌پوشه... یه گلوله بزرگ برف مستقیم بهش بزن. اما طوری که بخوره به صورتش. فقط یه شوخی ساده‌ست... می‌خوام ببینم واکنشش چیه.»

رینا لحظه‌ای مردد شد، اما بعد شانه بالا انداخت.
«باشه... فقط یه شوخیه، درسته؟»

سوزی با لبخندی ظاهراً بی‌ضرر سر تکان داد.
«آره، فقط یه شوخی.»

در همین حین، در اتاق گرم و آرام، آسا که حالا کمی حسرت صدای خنده‌های بیرون را می‌خورد، از جا بلند شد. به آرامی شنل پشمی مشکی را از جالباسی برداشت و دور خود پیچید. لحظه‌ای به بخاری و گرمای اتاق نگاهی انداخت، سپس نفس عمیقی کشید.

با وجود ضعف قلبش، تصمیم گرفت برای لحظاتی کوتاه به بیرون برود. دلش می‌خواست فقط کمی هوای تازه را حس کند… فقط کمی شاد باشد… مثل بقیه.

در را باز کرد. سرمای ناگهانی به صورتش خورد، اما او بی‌تفاوت قدم برداشت. برف زیر پایش خش‌خش می‌کرد و شنلش در باد آرام تکان می‌خورد.

همین‌که از در قصر بیرون آمد، نگاه دختران به او برگشت. سوزی لبخند کوچکی زد و به رینا با چشم اشاره کرد.

رینا لب‌هایش را به هم فشرد، دستانش را بالا آورد، و توده‌ای بزرگ از برف را با قدرتی ظریف شکل داد. سپس با یک حرکت ناگهانی، گلوله بزرگ برفی را به سمت آسا پرتاب کرد.

برف با صدای خفه‌ای به صورت آسا برخورد کرد.

آسا چند قدم عقب رفت، تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد. نفسش بند آمد و برای لحظه‌ای درد آشنای قلبش بیدار شد… سرمایی ناگهانی که انگار از درون یخ زده باشد.

همه لحظه‌ای ساکت شدند… سپس سوزی خنده‌ای کوتاه سر داد. اما لبخندش خیلی زود با دیدن چهره‌ی بی‌رنگ آسا محو شد.

آسا دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود. نفس‌هایش سنگین شده بود و لب‌هایش به لرزه افتاده بودند.

و در آن لحظه، صدای قدم‌های آشنایی از پشت سر شنیده شد...
دیدگاه ها (۱)

پارت 58در همان لحظه‌ای که آسا روی زمین افتاده بود و دستانش ب...

پارت ۵۹درون سالن بزرگ قصر، پادشاه با ردای بلند سلطنتی‌اش کنا...

مدت‌ها گذشت و زمستان، آرام و بی‌صدا، از راه رسید. برف‌های نر...

تهیونگ آسا را با دقت و آرامش تا اتاقش همراهی کرد. در طول مسی...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۸*رینا نگاهی ب...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط