در پی ڪافہ دنجی هسـتم...
در پی ڪافہ دنجی هسـتم...
تـــــه یڪ ڪوچه بن بسـت فرامـــــوش شده...
ڪه در آن،یڪ نفر از جنـــــس خودم
دســـــت و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه
و حواســـــش به فرامـــــوش شدن ها باشـــــد
ڪافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه
ڪافه ای دود زده با دو سه شمع نه چندان روشن
و گرامافونـــــی
ڪه بخـــــواند:گل گلدون،بوی موهات،ای ڪه بی تو خودمو....
و تو یڪ مرتبه احساس ڪنی
ڪافه یڪ ڪشتی طوفان زده است
وسط خاطره هایی ڪه تو را می بلعند...
تـــــه یڪ ڪوچه بن بسـت فرامـــــوش شده...
ڪه در آن،یڪ نفر از جنـــــس خودم
دســـــت و دلبازانه
از خودش دست بشوید گهگاه
و حواســـــش به فرامـــــوش شدن ها باشـــــد
ڪافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه
ڪافه ای دود زده با دو سه شمع نه چندان روشن
و گرامافونـــــی
ڪه بخـــــواند:گل گلدون،بوی موهات،ای ڪه بی تو خودمو....
و تو یڪ مرتبه احساس ڪنی
ڪافه یڪ ڪشتی طوفان زده است
وسط خاطره هایی ڪه تو را می بلعند...
- ۵۴۰
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط