پات ۹۱
پات ۹۱
**از دید کیان **
* تقریبا الان سه سال گذشته منو رزت ۱۸ سالمونه *
کیان : هوف... خیلی زمان زود میگذره
* رفتم تو کتابخونه و شروع کردم کتاب خوندن... که یهو بابام اومد داخل *
هنری : سلام پسرم!
کیان : سلام
* بلند شدم و رفتم پیشش *
کیان : چیزی شده؟
هنری : بیا درمورد ازدواجا باهم حرف بزنیم
کیان : خب؟
هنری : تو خودت میدونی که باید ازدواج کنی
کیان : آره... بعدش
هنری : ببینم تو کسی رو دوست داری؟
کیان : بله
هنری : آها خب کی؟
کیان : به نظر خودت
هنری : اممم رزت؟
کیان : آره
هنری : این که معلومه شما دوتا از بچگی باهم بودین
کیان : خب ؟
هنری : ظهر میریم عمارتشون
* ها؟ *
**از دید کیان **
* تقریبا الان سه سال گذشته منو رزت ۱۸ سالمونه *
کیان : هوف... خیلی زمان زود میگذره
* رفتم تو کتابخونه و شروع کردم کتاب خوندن... که یهو بابام اومد داخل *
هنری : سلام پسرم!
کیان : سلام
* بلند شدم و رفتم پیشش *
کیان : چیزی شده؟
هنری : بیا درمورد ازدواجا باهم حرف بزنیم
کیان : خب؟
هنری : تو خودت میدونی که باید ازدواج کنی
کیان : آره... بعدش
هنری : ببینم تو کسی رو دوست داری؟
کیان : بله
هنری : آها خب کی؟
کیان : به نظر خودت
هنری : اممم رزت؟
کیان : آره
هنری : این که معلومه شما دوتا از بچگی باهم بودین
کیان : خب ؟
هنری : ظهر میریم عمارتشون
* ها؟ *
- ۱۴۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط