{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹۲

پارت ۹۲


کیان : ها؟

* بابام رفت بیرون *

کیان : عالی شد

** از دید رزت **

* بعداز ظهر بود و داشتم لباس برای امروز انتخاب میکردم چون امروز روز خیلی خاصیه *

رزت : این خوبه

* بابای کیان به بابام خبر داده بود واسه خواستگاریم میاد اینجا *

رزت: هوف فیونا این لباس خوبه؟

فیونا : عالیه بانوی من

* داشتم لباسمو نگاه میکردم که ایپک اومد داخل *

اپیک : خیلی خوشگل شدی!

رزت : ممنون ایپک جون!

* ایپک زن داداشم ابیله *

ایپک: ببینم خوشگل خانم ابیل و ندیدی؟

رزت : نه

ایپک: ولش کن مهم نی

* دستمو کشید و برد نشوند رو صندلی بعدش شروع کرد به شونو کردن موهام *

ایپک : یه هدیه برات دارم

رزت : واقعا؟

* رفت و با یه جعبه برگشت *

رزت : این چیه؟

ایپک : ((خنده)) بازش کن خودت ببین

* وقتی بازش کردم توش یه پاپیون مشکی بود که ازش الماس آویزون بود *

رزت : خیلی خوشگله .... ازت ممنون زن داداش

ایپک : خواهش میکنم!

* و بعدش باهاش برام یه مدل موی خوشگل زد *

رزت : خیلی زحمت کشیدی دستت درد نکنه

ایپک : انجام وظیفه بود ... خب من دیگه برم کاری داشتی صدام کن!

رزت : باشه میبینمت

* همش خودمو تو آینه نگاه میکردم *

رزت : فیونا واقعا خوب به نظر میرسم؟

فیونا : واقعا عالی شدین بانوی من

رزت : ازت ممنون شما دیگه میتونین برین

*بعد از اینکه رفتن بیشتر به خودم تو آینه نگاه کردم *

کیان : به به... خیلی خوب شدی

* برگشتم و دیدم کیان به در تکیه داده *

رزت : کیان!
دیدگاه ها (۴)

پارت ۹۳ رزت : چرا الان اومدی؟ کیان : حوصلم سر رفته ... بگذری...

پات ۹۱ **از دید کیان ** * تقریبا الان سه سال گذشته منو رزت ۱...

پارت ۹۰* بعد از اینکه قدم زدیم رفتیم تو اتاقم * کیان : من دی...

پارت ۲۷ پرش زمانی **رزت : صبح بخیر کالیکس : صبح بخیر کامیلان...

پارت ۳۵ رزت : چی.؟ ایمیل : وقتی بزرگ تر شدی بابا شمشیرت رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط