{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

✨ پارت ۱۳ ✨

ا،ت : نه عزیزم تو‌ برو منم یکم دراز بکشیم حتما خوب میشم
جونگکوک با تردید باشه زیر لب گفت و از آشپزخونه خارج شد... دختر بلافاصله به سمته لونا‌ برگشت
ا،ت : لونا تو‌هم برو جونگکوک خیلی زرنگه به موقع می‌فهمه ...منم ظرفا رو خشک میکنم میام
لونا با اصرار های زیاد دوستش رفت ... بعد از خشک کردن آخرین بشقاب
برگشت سمته در آشپزخونه که دون‌ووک وارد آشپزخونه شد
حس خوبی نسبت به نگاه های اون نداشت زود بشقاب رو روی اپن گذاشت و به سمتش در قدم برداشت که دستش توسط دون‌ووک گرفته شد ... با چشمای عصبی و متعجب نگاهش میکرد و با لحنی که عصبانیت توش موج می زد گفت
ا،ت : چیکار داری میکنی
ولی اون فقد نیشخندی زد و با لحنی چندشی گفت
دون‌ووک : یالا دختر میدونم تو هم قطعا بدت نمیاد الان موقعیت خیلی خوبیه هیچ کس نیست..قول میدم بهت خوش بگذره
با عصبانیت دستش رو پس زد
ا،ت : هیچ میفهمی داری چی میگی
اون یک قدم نزدیک تر اومد که باعث شد ناخداگاه اون دختر از ترس یک قدم عقب بره
دون‌ووک : یالا...پای باش دیگه..به هر حال بخاطر مشکلت شوهرت اصلا متوجه نمیشه
شوک نگاهش میکرد آب دهانش رو به سختی قورت داد و با لکنت گفت
ا،ت : ممم.. منظورت چیه
دون‌ووک : اینجوری نگام نکن شنیدم چیا به لونا‌ گفتی...حالا نظرت چیه مطمئن اینجوری خیلی حال می...
با سیلی محکم که به صورتش خورد حرف قطع شد اون دختر‌ نمیدونست باید چیکار کنه یا چه حرفی بزنه به همین خاطر به قدم های سریع از آشپزخونه خارج شد میخواست به جایی بره که از ته دلش داد بزنه میخواست و تمام این مدت درد و رنج رو بالا بیاره تا شاید کمی حالش بهتر بشه ... به سمته جهت مخالفی که بقیه نشسته بودن دوید
تند تند قدم برمیداشت و بی صدا گریه میکرد
وقتی متوجه شد به اندازه کافی از بقیه دور شده با صدای بلند فریاد زد فریادی از ته حنجره اش فکر میکرد می‌تونه با این کار تمام دردش رو خنثی کنه اما تنها چیزی که احساس میکرد تنگی نفس بود
اما بازم نه ایستاد و به سمته دریا دوید
ا،ت : اخخخخخخ چرااااا.‌‌...چرا من خسته شدم لعنتتتیییی چرا از بین این همه آدم مننننن...گناه من چیه
روی هم زانو هاش افتاد نمیدونست چقدر گذشته بود که روی اون شن هاش خیس نشسته بود و بخاطر حال زار خودش گریه میکرد ... از شدت درد پاها و زیر دلش به سختی بلند شد لباس هاش شنی و تا حدی خیس بودن از سرمای که به بدنش میخورد می‌لرزید .... به سمته ویلا قدم برداشت که جونگکوک با دیدن وضعیتش با نگرانی‌ به سمتش اومد بغلش کرد
جونگکوک : هیچ معلوم هست کجایی...مردم از نگرانی لعنتی
دیدگاه ها (۲)

✨ادامه پارت ۱۳✨جونگکوک : هیچ معلوم هست کجایی...مردم از نگران...

✨ پارت ۱۴ ✨جونگکوک انگار خشکش زد بود و با تعجب نگاهش میکرد و...

✨ پارت ۱۲ ✨ا،ت : اره..لعن...لعنتی من ...دارم زیر بار...این د...

✨ پارت ۱۱ ✨بعد از خوردن شام ظرف ها رو جمع کردن و لونا ازش خو...

عشق مافیا

خلاصه داستان otagh baghli ا/ت وقتی فقط ۶ سالش بوده داخل یک ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط