پارت
✨ پارت ۱۲ ✨
ا،ت : اره..لعن...لعنتی من ...دارم زیر بار...این درد له میشم
لونا متعجب نگاهش میکرد انگار انتظار این عجم از ناراحتیش رو ندارم فورا در آشپزخونه رو بست و به سمتش برگشت و محکم بعلش کرد
گریه اش لحظه قطع نمیشد ... بعد از دقایقی که آرومی تر شد لونا ازش فاصله گرفتم و به مهربان گفت
لونا مشکلت چیه عزیزم...بهم بگو با هم حلش میکنیم
اما اون دختر درحال که بغض صدایش را خفه کرده بود بریده بریده گفت
ا،ت : لونا اخه ..اخه چرا... برای من باید اتفاق بیوفته
لونا : بگو قضیه چیه دختر...سکتم نده
ا،ت : لونا من..من نمیتونم بچه دار نمی.....
ولی بازم سیل از اشک و بغض اجازه حرف زدن را بهش نداد ... لونا که متوجه همه چیز شده بود دوباره بغلش کرد و آرومی پشتش رو نوازش میکرد ... بعد از چند مین و قورت دادن بغض سنگینش کمی آروم شد
لونا : دختر اینطوری خودتو از بین میبری آروم باش جونگکوک میدونه
ا،ت : ار..اره فقد منو جونگکوک میدونستیم
لونا : اون چی میگه ؟
ا،ت : میگه بچه نمیخوام ... فقد تو برام مهمی
لونا : اره البته دیدم جدیدا میگه از بچه بدم میاد ... جقدر جنتلمن اه چی میگه من... خانوادش میدونن
لونا دقیقا چیزی رو مطرح کرد که اون دختر حتا از فکر کردن بهش میترسید با صدای زدن های مداوم جونگکوک به آرومی روبه لونا گفت
ا،ت : لونا جونگکوک نباید بفهمه تو میدونی...دوست نداشت کسی بفهمه
اشک هاش رو پاک کرد که همون لحظه جونگکوک وارد آشپزخانه شد
جونگکوک: عشقم
ا،ت : جانم
تای ابری بالا انداخت و با نگاه جدی بهشون خیره شد به سمتش قدم برداشت و دستش رو برد زیره چونه ای همسرش و سرش رو بلند کرد نگاه دقیق تری به صورتش انداخت و گفت
جونگکوک : گریه کردی ؟
لحظه سکوت کرد تا بتونه بهانه ای برای این حالش پیدا کنه چون میدونست جونگکوک اگه بفهمه باز هم گریه کرده این بار دیگه یک لحظه اینجا نمیمونه تا اینکه لونا گفت
لونا : نه بابا گریه چیه ؟ ...من اینجا بودم سرش یکم درد میکرد شاید بخاطر اون باشه
نفس آسوده کشید و توی دلش هزار بار از لونا تشکر کرد که نجاتش داده
برای همین حرف لونا رو تایید کرد
ا،ت : اره..اره حتما بخاطر اونه
اما جونگکوک بازم با چهره سوالی نگاهش میکرد و بعد نفس عمیقی کشید و انگار بیخیال شده بود
ا،ت : حالا برای چرا صدام میکردی ؟
جونگکوک : اهان .. همه قرار لبه ساحل جمع بشیم ولی اگه سرت درد میکنه ما نمیریم
ا،ت : نه عزیزم تو برو منم یکم دراز بکشیم حتما خوب میشم
ا،ت : اره..لعن...لعنتی من ...دارم زیر بار...این درد له میشم
لونا متعجب نگاهش میکرد انگار انتظار این عجم از ناراحتیش رو ندارم فورا در آشپزخونه رو بست و به سمتش برگشت و محکم بعلش کرد
گریه اش لحظه قطع نمیشد ... بعد از دقایقی که آرومی تر شد لونا ازش فاصله گرفتم و به مهربان گفت
لونا مشکلت چیه عزیزم...بهم بگو با هم حلش میکنیم
اما اون دختر درحال که بغض صدایش را خفه کرده بود بریده بریده گفت
ا،ت : لونا اخه ..اخه چرا... برای من باید اتفاق بیوفته
لونا : بگو قضیه چیه دختر...سکتم نده
ا،ت : لونا من..من نمیتونم بچه دار نمی.....
ولی بازم سیل از اشک و بغض اجازه حرف زدن را بهش نداد ... لونا که متوجه همه چیز شده بود دوباره بغلش کرد و آرومی پشتش رو نوازش میکرد ... بعد از چند مین و قورت دادن بغض سنگینش کمی آروم شد
لونا : دختر اینطوری خودتو از بین میبری آروم باش جونگکوک میدونه
ا،ت : ار..اره فقد منو جونگکوک میدونستیم
لونا : اون چی میگه ؟
ا،ت : میگه بچه نمیخوام ... فقد تو برام مهمی
لونا : اره البته دیدم جدیدا میگه از بچه بدم میاد ... جقدر جنتلمن اه چی میگه من... خانوادش میدونن
لونا دقیقا چیزی رو مطرح کرد که اون دختر حتا از فکر کردن بهش میترسید با صدای زدن های مداوم جونگکوک به آرومی روبه لونا گفت
ا،ت : لونا جونگکوک نباید بفهمه تو میدونی...دوست نداشت کسی بفهمه
اشک هاش رو پاک کرد که همون لحظه جونگکوک وارد آشپزخانه شد
جونگکوک: عشقم
ا،ت : جانم
تای ابری بالا انداخت و با نگاه جدی بهشون خیره شد به سمتش قدم برداشت و دستش رو برد زیره چونه ای همسرش و سرش رو بلند کرد نگاه دقیق تری به صورتش انداخت و گفت
جونگکوک : گریه کردی ؟
لحظه سکوت کرد تا بتونه بهانه ای برای این حالش پیدا کنه چون میدونست جونگکوک اگه بفهمه باز هم گریه کرده این بار دیگه یک لحظه اینجا نمیمونه تا اینکه لونا گفت
لونا : نه بابا گریه چیه ؟ ...من اینجا بودم سرش یکم درد میکرد شاید بخاطر اون باشه
نفس آسوده کشید و توی دلش هزار بار از لونا تشکر کرد که نجاتش داده
برای همین حرف لونا رو تایید کرد
ا،ت : اره..اره حتما بخاطر اونه
اما جونگکوک بازم با چهره سوالی نگاهش میکرد و بعد نفس عمیقی کشید و انگار بیخیال شده بود
ا،ت : حالا برای چرا صدام میکردی ؟
جونگکوک : اهان .. همه قرار لبه ساحل جمع بشیم ولی اگه سرت درد میکنه ما نمیریم
ا،ت : نه عزیزم تو برو منم یکم دراز بکشیم حتما خوب میشم
- ۱۶.۱k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط