{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖𝟏


[ویو ا.ت]

منتظر باز کردن در توسط جونگکوک بودم..اتاق پر دود شده بود..به طوری که وسایل اتاق رو نمی‌دیدم..داشتم خفه میشدم به اکسیژن نیاز داشتم...با سرفه های پی در پی ام به سمت پنجره حرکت کردم..
چشمام همه جارو تار میدید و سرم گیج میرفت...
یهو روی زانو هام فرود اومدم و پخش زمین شدم..و کم کم بیهوش شدم...



______________



[ ویو ا.ت ]

با برخورد نور خورشید به چشمام بیدار شدم...
تار می‌دیدم دستی به چشمام کشیدم....با دیدن یه اتاق ناشناس تعجب کردم....من کجا ام؟
با یاد آوری اتفاق آتش سوزی...تازه متوجه شدم که جونگکوک من رو نجات داده...و شاید که اینجا خونه‌ی جدید اونه...
از رو تخت بلند شدم و به سمت در حرکت کردم....با بوی خوب غذا به سمت آشپزخونه رفتم....وقتی صدای قدم هام رو شنید دست از آشپزی برداشت و سمت من چرخید....
چشمام از تعجب گرد شد...حتما توهم زدم....ولی وقتی آغوش گرمش رو حس کردم، فهمیدم که توهم نبوده و واقعا خودشه...با صدایی که بغضم توش معلوم بود گفتم...
ا.ت: ت..تهیونگ....واقع...واقعا...خ...خودتی؟!
تهیونگ هم که مثل من بغض کرده بود گفت...
تهیونگ: آره...اره...خودمم...
اشک‌هام شروع شد....مثل ابر بهار گریه میکردم...
ا.ت: م...من...هق...خیلی...هق... ترسیده بودم...
بوسه‌ای رو موهام زد و محکم منو به خودش فشرد و گفت....
تهیونگ: دیگه لازم‌نیست بترسی من اینجام...
دم گوشم خم شد و زمزمه کرد...
تهیونگ: تا ابد مراقبت میمونم...حتی اگه حاظر بشم کل دنیا رو به آتیش بکشم....
با جمله آخری که گفت مو به تنم سیخ شد و سریع از بغلش بیرون اومدم....

نکنه که...نکنه که....تهیونگ عمارت جونگکوک رو آتیش زده؟!

با دیدن صورتش از این فکر دراومدم ...ابروهام از تعجب بالا رفت....و گریه ام متوقف شد...قیافش خیلی شکسته شده بود...
با تعجب گفتم ...
ا.ت: چه بلایی سرت اومده؟
با دستاش گریه هام رو پاک کرد...لبخند بی جونی زد و گفت....
تهیونگ: چیزی نیست...
تا میخواستم حرفی بزنم گفت...
تهیونگ: حتما خیلی گرسنه ای....بیا بریم غذا بخوریم....
دستشو رو کمرم گذاشت و‌‌ سمت میز‌ ناهار خوری حرکت کرد..

______________


تو سالن پذیرایی نشسته بودیم که یهو سوالی فکرم رو درگیر کرد...
ا.ت: راستی تهیونگ باشگاه بوکست چی شد...چرا ما تو اون خونه‌ات نیستیم؟
تهیونگ: بعد از رفتن تو ...در اونجا رو بستم و دیگه این کارو ادامه ندادم..
ا.ت: چرا؟!
تهیونگ: فقط تنها دلیلم فراری دادن تو از دست جئون بود..میدونستم که وقتی تو اون عمارت باشی..سختی های زیادی میکشی..
ا.ت: راستی ما الان کجاییم؟
تهیونگ: پاریس...
با چیزی که گفت مغزم سوت کشید..واقعا تو پاریس بودیم.؟!.
ا.ت: برای چی تو کره نیستیم ؟
تهیونگ: جونگکوک آدم کمی نیست..اگه تو کره بودیم..تا الان مارو پیدا می‌کرد..اما فکر نکنم تو این محله ساده مارو پیدا کنه..
دیدگاه ها (۲۴۷)

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖𝟎[ویو ا.ت]از روی زمین بلند شدم و گفتم..ا.ت...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕𝟗(‌ ویو ا.ت )از جام بلند شدم و به سمت در ر...

پارت ۳

~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~*part ¹¹*. ...

#سناریو_درخواستیموضوع اسلاید بعد (این پارتِ اشتی هست)نامجون:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط