{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۷۱

فلش بک به فردا صبح

ویو املیا
توی حیاط قصر داشتم قدم میزدم که به یه جایی رسیدم که انگار میدون تیراندازی بود یه مدت کوتاهی با آلیا تیرکمان کار می‌کردم ولی ادامه اش ندادم به خاطر همین رفتم سمت یکی از تیرکمان ها و برش داشتم و تیر رو گذاشتم توش وقتی کمان رو گشتیم شونه ام درد گرفت به خاطر همین نتونستم خوب پرتاب کنم ، همین که اومدم تیر دوم رو بردارم صدای تهیونگ رو شنیدم

_ خانومم اینجا چیکار میکنه ؟

+ اومدم یه ذره تیر اندازی کنم

تهیونگ جلوتر اومد و گفت

_ مگه بلدی؟ ( تعجب )

+نه زیاد ولی یه چیزایی بلدم

_ پس بیا باهم تیراندازی کنیم

اومد و پشتم وایستاد و دستش رو روی دستم گذاشت و همراه من تیرکمان رو گرفت یه دونه تیر برداشت و گذاشت توی تیرکمان و همراه من کمان رو کشید

_ باید شونه اتو اینشکلی کنی اینطوری شونه ات دیگه درد نمیگیره

وقتی تیر پرتاب مستقیم خورد توی هدف و من خیلی خوشحال شدم و برگشتم سمتش ولی اونقدری فاصله مون بهم نزدیک بود که نفس های گرم همدیگه به صورتمون میخورد ، تهیونگ صورتش اورد جلوتر تا بوسم کنه ولی صدای اومد که مانع اینکار شد

_ چی شدههه؟

! عالیجناب مهمون دارین

_ اومدمم

بهم نگاه کرد و موهام رو بوسید و گفت

_ من باید برم تو هم برو تو قصر هوا داره سرد میشه

باشه ای گفتم و ازش جدا شدم تهیونگ همراه جان به قصر رفتم و من هم بعد از چند دقیقه رفتم تو قصر و بازم رفتم همون جای همیشگی ، کتابخونه قصر و یکی از کتاب ها رو انتخاب کردم و شروع کردم به خوندن ولی هیچ کدوم از کتاب ها نمی تونست زن ها رو درست نشون بده ، ما تو دوره ای هستیم که زن بودن باعث میشه هیچ حقی نداشته باشی ، حتی حق نوشتن یه کتاب برای نشون دادن جامعه ایی که زنان رو وسیله ای برای مردها میدونن نداری ..................ساعت ها تو کتابخونه موندم تاجایی که خورشید جای خودشو به ماه داد ، به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و چند دقیقه طول نکشید که چشمام گرم شد و دیگه هیچی ندیدم . روز ها گذشت و منو تهیونگ هر روز به میدون تیراندازی میرفتیم و اونجا باهام وقت میگذروندیم هر روز رابطه مون بهتر از روز قبل میشد ولی یه مشکلی بود شب ها تهیونگ کلی کار داشتیم و نمیتونست بیاد اتاق و تو همون تو اتاق کارش میخوابید ولی امروز فرق داره تهیونگ قرار بعد از چندین روز بلاخره بیاد اتاق ، همراه زوی توی قصر نشسته بودیم و داشتیم باهم حرف میزدیم و کیک میخوردیم

♡ میگم که امشب که تهیونگ قراره بیاد پیشت چیکار میکنی

+هیچی میخوابیم

♡ خنگ خدا منظورم ........

اومد در گوشم و با چیزی که گفت کیکی که تو دهنم بود پرید گلوم و شروع کردم به سرفه کردن

♡ خب حالا مگه چی گفتم

+این چی بود که گفتی اخه

♡ چیه چیزه طبیعی هرکسی تو عمرش باید انجام بده

+برو بابا

درسته از اونجا رفتم ولی فکرم رو کلا درگیر خودش کرد به خاطر همین ناچارا دوباره رفتم سراغ زویی

+خب ........... حالا .......

♡ بیا اینجا بهت بگم

زویی توی گوشم چیزایی گفت که هر لحظه با شنیدنشون بیشتر ترس برم می‌داشت ولی بلاخره اراده ام رو جمع کردم و رفتم توی اتاقم..........................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۲ویو راوی املیا همراه زویی به اتاق...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۳ویو راوی بعد از چند ساعت زویی اوم...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید اول پیانو زدن تهیونگ اسلاید دوم ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۰ویو املیا وقتی صدا رو دنبال کردم ...

آوی فنوتPart =۱۴مرحله پنجم - تیراندازی و شمشیرزنی (نبرد نهای...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۵ویو راوی همینطور که املیا و زویی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط