پارت بیستم [فصل اول] | قدم اول پروژه 🌸📚
پارت بیستم [فصل اول] | قدم اول پروژه 🌸📚
صبح همان روز...
اولین جلسهی پروژه در آکادمی ادن آغاز شده بود.
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
معلم: «امروز فقط موضوع پروژه و تقسیم وظایف را مشخص کنید. از هفتهی آینده کار اصلی را شروع میکنید.»
دانشآموزان دور گروههایشان جمع شدند.
---
گروه دوم
بکی، لئو، امیل و اوئن کنار هم نشستند.
امیل با نگرانی گفت:
امیل: «خواهش میکنم پروژهمون سخت نباشه...»
اوئن خندید.
اوئن: «تو هنوز شروع نکردی، خسته شدی؟»
لئو دفترش را باز کرد.
لئو: «اول موضوع رو انتخاب کنیم، بعد دربارهی بقیه تصمیم میگیریم.»
بکی با لبخند گفت:
بکی: «من موافقم.»
---
گروه سوم
آنیا، دامیان، الیزه و کارلا دور یک میز نشستند.
چند دقیقه بعد، موضوع پروژه و تقسیم کار مشخص شد.
دامیان مسئول جمعآوری اطلاعات شد.
الیزه قرار شد متن نهایی را تنظیم کند.
کارلا پذیرفت منابع کتابخانه را پیدا کند.
و آنیا هم با ذوق مسئول تحقیق اولیه شد.
آنیا: «آنیا تمام تلاشش رو میکنه! 🥜✨»
دامیان آرام سری تکان داد.
دامیان: «پس از امروز شروع کنیم.»
در همان لحظه...
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
---
عصر... خانهی فورجرها 🏡
آنیا با هیجان وارد خانه شد.
آنیا: «بابا! مامان! پروژه شروع شد!»
یور از آشپزخانه بیرون آمد.
یور: «چه خوب! همگروهیهات کیا هستن؟»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «پسر دوم... الیزه... و یه دختر به اسم کارلا!»
لوید که مشغول مرتب کردن چند پرونده بود، لحظهای مکث کرد.
لوید: «دامیان دزموند هم در گروهته؟»
آنیا: «آره! 🥜✨»
💭 ذهن لوید: "این بهترین فرصته... اگر آنیا همکاری خوبی با دامیان داشته باشه، رابطهشون صمیمیتر میشه."
آنیا ذهن پدرش را خواند.
💭 ذهن آنیا: "بابا دوباره به عملیات فکر میکنه..."
او خندهی کوچکی کرد.
آنیا: «آنیا پروژه رو خوب انجام میده!»
لوید لبخند زد.
لوید: «همین که تلاشت رو بکنی، کافیه.»
---
همان شب... خانهی دزموندها 🏛️
دامیان در اتاقش مشغول مرتب کردن یادداشتهایش بود.
صدای در آمد.
ملیندا وارد اتاق شد.
ملیندا: «مزاحمت که نیستم؟»
دامیان کتابش را بست.
دامیان: «نه، مادر.»
ملیندا کنار او نشست.
ملیندا: «شنیدم پروژهی گروهی شروع شده.»
دامیان آرام پاسخ داد:
دامیان: «بله.»
ملیندا: «همگروهیهات چه کسانی هستند؟»
دامیان چند لحظه سکوت کرد.
دامیان: «الیزه ولین... کارلا لوسی... و فورجر.»
ملیندا لبخند محوی زد.
ملیندا: «فکر میکنم تجربهی جالبی باشه.»
دامیان نگاهش را به پنجره دوخت.
💭 ذهن دامیان: "فورجر این بار واقعاً میخواست برای پروژه تلاش کنه..."
"امیدوارم مثل امتحان، این بار هم جدی باشه."
---
شب... خانهی فورجرها 🌙
آنیا روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
خرس عروسکیاش را در آغوش گرفت.
💭 ذهن آنیا: "پروژه باید خوب پیش بره..."
"آنیا نمیخواد باعث دردسر گروه بشه."
چند لحظه بعد لبخند زد.
"اگه پروژه موفق بشه..."
"شاید پسر دوم بیشتر با آنیا دوست بشه... و عملیات استریکس هم جلو بره! 🥜✨"
او آرام چشمهایش را بست.
اما در گوشهای دیگر از شهر...
داستان تازه داشت وارد مرحلهی جدیدی میشد...
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
صبح همان روز...
اولین جلسهی پروژه در آکادمی ادن آغاز شده بود.
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
معلم: «امروز فقط موضوع پروژه و تقسیم وظایف را مشخص کنید. از هفتهی آینده کار اصلی را شروع میکنید.»
دانشآموزان دور گروههایشان جمع شدند.
---
گروه دوم
بکی، لئو، امیل و اوئن کنار هم نشستند.
امیل با نگرانی گفت:
امیل: «خواهش میکنم پروژهمون سخت نباشه...»
اوئن خندید.
اوئن: «تو هنوز شروع نکردی، خسته شدی؟»
لئو دفترش را باز کرد.
لئو: «اول موضوع رو انتخاب کنیم، بعد دربارهی بقیه تصمیم میگیریم.»
بکی با لبخند گفت:
بکی: «من موافقم.»
---
گروه سوم
آنیا، دامیان، الیزه و کارلا دور یک میز نشستند.
چند دقیقه بعد، موضوع پروژه و تقسیم کار مشخص شد.
دامیان مسئول جمعآوری اطلاعات شد.
الیزه قرار شد متن نهایی را تنظیم کند.
کارلا پذیرفت منابع کتابخانه را پیدا کند.
و آنیا هم با ذوق مسئول تحقیق اولیه شد.
آنیا: «آنیا تمام تلاشش رو میکنه! 🥜✨»
دامیان آرام سری تکان داد.
دامیان: «پس از امروز شروع کنیم.»
در همان لحظه...
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
---
عصر... خانهی فورجرها 🏡
آنیا با هیجان وارد خانه شد.
آنیا: «بابا! مامان! پروژه شروع شد!»
یور از آشپزخانه بیرون آمد.
یور: «چه خوب! همگروهیهات کیا هستن؟»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «پسر دوم... الیزه... و یه دختر به اسم کارلا!»
لوید که مشغول مرتب کردن چند پرونده بود، لحظهای مکث کرد.
لوید: «دامیان دزموند هم در گروهته؟»
آنیا: «آره! 🥜✨»
💭 ذهن لوید: "این بهترین فرصته... اگر آنیا همکاری خوبی با دامیان داشته باشه، رابطهشون صمیمیتر میشه."
آنیا ذهن پدرش را خواند.
💭 ذهن آنیا: "بابا دوباره به عملیات فکر میکنه..."
او خندهی کوچکی کرد.
آنیا: «آنیا پروژه رو خوب انجام میده!»
لوید لبخند زد.
لوید: «همین که تلاشت رو بکنی، کافیه.»
---
همان شب... خانهی دزموندها 🏛️
دامیان در اتاقش مشغول مرتب کردن یادداشتهایش بود.
صدای در آمد.
ملیندا وارد اتاق شد.
ملیندا: «مزاحمت که نیستم؟»
دامیان کتابش را بست.
دامیان: «نه، مادر.»
ملیندا کنار او نشست.
ملیندا: «شنیدم پروژهی گروهی شروع شده.»
دامیان آرام پاسخ داد:
دامیان: «بله.»
ملیندا: «همگروهیهات چه کسانی هستند؟»
دامیان چند لحظه سکوت کرد.
دامیان: «الیزه ولین... کارلا لوسی... و فورجر.»
ملیندا لبخند محوی زد.
ملیندا: «فکر میکنم تجربهی جالبی باشه.»
دامیان نگاهش را به پنجره دوخت.
💭 ذهن دامیان: "فورجر این بار واقعاً میخواست برای پروژه تلاش کنه..."
"امیدوارم مثل امتحان، این بار هم جدی باشه."
---
شب... خانهی فورجرها 🌙
آنیا روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
خرس عروسکیاش را در آغوش گرفت.
💭 ذهن آنیا: "پروژه باید خوب پیش بره..."
"آنیا نمیخواد باعث دردسر گروه بشه."
چند لحظه بعد لبخند زد.
"اگه پروژه موفق بشه..."
"شاید پسر دوم بیشتر با آنیا دوست بشه... و عملیات استریکس هم جلو بره! 🥜✨"
او آرام چشمهایش را بست.
اما در گوشهای دیگر از شهر...
داستان تازه داشت وارد مرحلهی جدیدی میشد...
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۱۰۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط