پارت بیست‌ویکم [فصل اول] | اولین تحقیق 📖🌸

پارت بیست‌ویکم [فصل اول] | اولین تحقیق 📖🌸

صبح روز بعد...

هوای آکادمی ادن خنک و دل‌نشین بود.

بعد از پایان کلاس‌های صبح...

معلم رو به دانش‌آموزان گفت:

معلم: «هر گروه می‌تواند از کتابخانه‌ی آکادمی برای جمع‌آوری اطلاعات استفاده کند. فقط نظم را رعایت کنید.»

همه‌ی گروه‌ها به سمت کتابخانه رفتند.

---

کتابخانه‌ی آکادمی ادن...

فضا آرام و ساکت بود.

قفسه‌های بلند کتاب، دو طرف سالن را پر کرده بودند.

اعضای گروه سوم کنار یکی از میزها نشستند.

الیزه دفترچه‌اش را باز کرد.

الیزه: «خب، از کجا شروع کنیم؟»

دامیان نگاهی به قفسه‌ها انداخت.

دامیان: «من کتاب‌های مربوط به تاریخ آکادمی رو پیدا می‌کنم.»

کارلا آرام گفت:

کارلا: «من هم بخش منابع قدیمی رو بررسی می‌کنم.»

الیزه لبخند زد.

الیزه: «ممنون.»

دامیان رو به آنیا برگشت.

دامیان: «فورجر، تو هم می‌تونی کتاب‌های مربوط به بنیان‌گذار آکادمی رو پیدا کنی؟»

آنیا با اعتمادبه‌نفس گفت:

آنیا: «بله! آنیا انجامش می‌ده! 🥜✨»

او با قدم‌های تند بین قفسه‌ها رفت.

چند دقیقه بعد...

آنیا تلاش می‌کرد کتابی را از قفسه‌ی بالایی بردارد.

اما هرچقدر روی پنجه‌ی پا می‌ایستاد...

دستش به کتاب نمی‌رسید.

آنیا: «اوه... یکم دیگه...»

ناگهان...

کتاب به‌آرامی از قفسه بیرون کشیده شد.

آنیا برگشت.

دامیان کتاب را در دست گرفته بود.

دامیان: «این دنبالش بودی؟»

آنیا با خوشحالی سر تکان داد.

آنیا: «آره! ممنون، پسر دوم!»

دامیان کتاب را به او داد.

دامیان: «دفعه‌ی بعد اگه دستت نرسید، بگو.»

💭 ذهن دامیان: "ممکن بود کتاب‌ها روی سرش بیفته..."

آنیا با شنیدن فکرش، لبخند زد.

💭 ذهن آنیا: "پسر دوم بازم نگران آنیا شد..." 🌸

در همان لحظه...

الیزه از دور آن‌ها را دید و لبخند آرامی زد.

الیزه: «فکر کنم کتاب موردنیازمون پیدا شد.»

کارلا هم چند کتاب روی میز گذاشت.

کارلا: «این‌ها هم شاید به درد بخورن.»

دامیان نگاهی به کتاب‌ها انداخت.

دامیان: «خوبه. پس کارمون سریع‌تر پیش می‌ره.»

چند ساعت بعد...

هر چهار نفر یادداشت‌هایشان را جمع کردند.

الیزه دفتر را بست.

الیزه: «امروز خیلی خوب پیش رفت.»

آنیا با ذوق گفت:

آنیا: «آنیا کلی چیز یاد گرفت!»

دامیان لبخند محوی زد.

دامیان: «آره... بد نبود.»

---

عصر...

خانه‌ی فورجرها 🏡

آنیا روی میز اتاقش کتاب‌ها را چیده بود.

لوید وارد اتاق شد.

لوید: «تحقیقت چطور پیش رفت؟»

آنیا با ذوق دفترش را نشان داد.

آنیا: «ببین بابا! آنیا خودش یادداشت برداشته!»

لوید دفتر را نگاه کرد.

لبخند رضایت‌بخشی زد.

لوید: «کارت خیلی تمیزه.»

💭 ذهن لوید: "از قبل خیلی مسئولیت‌پذیرتر شده..."

آنیا با خوشحالی لبخند زد.

آنیا: «آنیا می‌خواد پروژه‌مون بهترین بشه! 🥜✨»

لوید دستش را روی سر او گذاشت.

لوید: «مطمئنم اگر همین‌طور ادامه بدی، موفق می‌شی.»

آنیا با لبخندی گرم به پدرش نگاه کرد.

برای اولین بار...

او فقط به عملیات استریکس فکر نمی‌کرد...

بلکه واقعاً می‌خواست برای خودش و دوستانش، پروژه‌ی خوبی ارائه دهد.

ادامه دارد... 🌸📚

#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
دیدگاه ها (۱)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۶

007-آلما ویسکی - پارت ۴۷

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشقی حقیقی

لوید :انیا انیا :بله لوید:بودو کیفت رو بردار برو انیا:باش من...

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

عشقی حقیقی

پازت ۱۴بعد از مدرسه دامیال منتظره انیا هست و انیا میرسه دامی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط