{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیکدریایی جادویی

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓

پارت⁴²
𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷
جیهوپ: اول اسمشو بگو.
واتتتت؟
این واسه چی میپرسههههه؟
من: برای چی بگم؟
جیهوپ: حالا..تو بگو.
من: خوبببببب..ج.
ابرویی انداخت بالا و رفت توی فکر.
شیطونیم گل کرد.
من: تو کی و دوست داری؟
جیهوپ: نمیگم.
من: عهههههه، من گفتم تو هم بگو، اول اسمشو؟
جیهوپ: چیز..خوب..اول اسمش..ن.
خوش به حال اونی که جیهوپ دوسش داره.
جیهوپ:میخوام یه چیزی بت بگم.
من: بگو.
جیهوپ: خوب..چطوری بگم..که..
من: اگه سختته میتونی نگی.
جیهوپ: نه نه میگم..فقط اینکه..من از تو..
لپاش قرمز شده بود.
مگه میخواد چی بگه؟
جیهوپ: من از تو خوشم میاددددددد..دوست دارممممممم.
چشماشو از ترس بسته بود..
چند بار پشت سر هم پلک زدم تا ببینم خوابم یا بیدار..
چی شد الان..جیهوپپپپپ گفتتت چییییییییی؟
نهههههههههههه..
جیغغغغغغ بلندی کشیدممم و بدو بدو رفتم طبقه بالا و درو بستم.
پشت در سر خوردم..جیهوپ..
گفت منو دوست داره؟ منوووووووووووووو؟؟؟
نهههههه..
الان دیگه تشنج میکنم به خداااااا..
جیهوپپپپ از مننن خوششش میاددددددد؟ جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
خداااااااااااااااااا..
ضربان قلبم رفته بود روی میلیون.
منننن خوشبختتتتت ترینننننن ادمممم دنیامممم..
جیغغغغغغغغغغغغغ..
هییی..من جیهوپو تنها گذاشتم..
کییی دیگه جرعت داره توی صورت جیهوپ نگاه کنه..
مامان و بابا چهار بار به گوشیم زنگ زده بودن..
خودمو پرت کردم روی تختتتت..
دوست داشتم انقد جیغ بکشم تا اسمونا بره..
خوابیدم.
ساعت چهار بلند شدم.
بسته های رامن و اوردم بیرون و مشغول درست کردن شدم.
مامان و بابا دوباره زنگ زدن.
جواب مامان و دادم: چیه مامانننننن؟
مامان: این چه طرز صحبتتتت با مامانتهههه؟ بلند شو بیا اینجا ببینمممم خاله سونیل اومده با تهیون.
اعصبانی لباسمو پوشیدم.
من:مامان جوری میگی انگار پادشاه و ملکه اومدن. حتی اگه منو بکشی من با تهیون ازدواج نمیکنم.
از خونه زدم بیرون.
مامان: غلطططط میکنیییییی، لازم باشه با زور و تهدید باید ازدواج کنی.
من: بسهههههههههههه! تهدیددد چییییی؟ شمااا پدر و مادرین اصلاااااااا؟ میخواین با ازدواج منو تهیون از این فرصت استفاده کنین تا معروفتر بشین؟
مامان: خفههههه شووووووو!
من: مامان خوب گوش کن، من با تهیون ازدواج نمیکنمممممم..
یهو یکی گوشی رو از دستم گرفت و قطع تماس زد.
جیهوپپپپپپپپپپپپپپپ؟
خجالت میکشیدم.
سرمو انداختم پایین و گفتم: میشه لطفا گوشیمو بدی؟
با اخم گوشی و بم داد و دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.
دیدگاه ها (۰)

رمان فیک‹دریایی جادویی›🌊‎‎‌‌‎‎𔘓پارت⁴³𖧷┅┄┅┄┄┅𔘓┅┄┄┅┄┅𖧷اصن این ...

رمان فیک‹اگر نبودی›💜🌙پارت⁹³⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰#سوکجیندو ...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت¹⁰〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗یونجی:...

رمان فیک‹چشم گربه ای من›✨پارت⁹〖–_–_–_–_–_𖧷–_–_–_–_–_〗رفتم تو...

واکسن؟-میونگم خوشگلم منو نگاه کن ببینم&(با چشمای اشکی نگاش م...

پارت ۲ویو ا.ت :منتظر موندم تا سونگمین بیاد ساعت ۱۰ شب آمد خا...

پارت پنجاه ششاونیکس خیلی عصبی بود من تا این حد ندیده بودمش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط