« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۲۱: آخرین انتخاب
صدای خاموش شدن سیستم در تونل پیچید.
همه فکر کردند تمام شده.
اما پیام آخر هنوز روی صفحه بود.
«مرحله آخر باقی مانده.»
و هیچکس نمیدانست یعنی چه.
جه-این آرام از پشت سیستم بلند شد.
خسته بود.
اما دیگر آن دختر گمشدهی اول داستان نبود.
حالا کسی بود که حقیقتش را پیدا کرده بود.
کسی که دیگر از گذشتهاش فرار نمیکرد.
تهیونگ نزدیکش آمد.
«خوبی؟»
جه-این نگاهش کرد.
برای اولین بار جوابش آرام بود.
«آره... چون این بار خودم انتخاب کردم.»
جونگکوک از دور نگاهشان کرد.
میدانست رابطهی بین آن دو تغییر کرده.
نه چیزی که از اول بود.
بلکه چیزی که بعد از تمام دردها ساخته شده بود.
ناگهان صدای قدمهایی آمد.
همه برگشتند.
اما این بار دشمن نبود.
یک مرد پیر وارد شد.
با یک پوشه در دستش.
تهیونگ او را شناخت.
«رئیس قدیمی خاندان کیم...»
مرد آرام گفت:
«وقتشه آخرین راز گفته بشه.»
پوشه را روی میز گذاشت.
داخلش یک برگه بود.
آخرین وصیتنامهی پدر جه-این.
جه-این شروع به خواندن کرد.
«من نمیخوام بچههام با نفرت بزرگ بشن.»
«انتقام فقط چیزی رو که از ما گرفته شده برنمیگردونه.»
جونگکوک سکوت کرد.
سالها تمام زندگیاش را برای انتقام گذاشته بود.
اما حالا فهمیده بود شاید مسیر اشتباه بوده.
مرد پیر ادامه داد:
«کیم سونگهو فقط یک دشمن نبود.»
«اون نتیجهی سالها جنگ بین خانوادهها بود.»
تهیونگ آرام گفت:
«یعنی همه ما قربانی یک بازی بزرگتر بودیم.»
جه-این به همه نگاه کرد.
به برادری که سالها دنبالش گشته بود.
به مردی که سالها کنارش مانده بود.
و به تمام گذشتهای که از او گرفته شده بود.
اما این بار...
تصمیم با خودش بود.
کیم سونگهو که هنوز دستگیر نشده بود، آخرین پیام را فرستاد.
«فکر کردید با حقیقت برنده شدید؟»
«آخرین چیزی که باقی مانده... قلب شماست.»
تهیونگ پیام را دید.
اما این بار نترسید.
چون فهمیده بود بزرگترین جنگش دیگر قدرت نیست.
بلکه اعتماد کردن است.
شب همان روز، جه-این روی پشتبام ایستاده بود.
شهر زیر پایش روشن بود.
تهیونگ کنار او آمد.
اما فاصله را حفظ کرد.
جه-این لبخند کوچکی زد.
«هنوز هم میترسی نزدیک بشی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«میترسم دوباره آزادیتو بگیرم.»
جه-این نگاهش کرد.
«تهیونگ...»
مکث کرد.
«این بار من تصمیم میگیرم که کنار چه کسی بایستم.»
چشمهای تهیونگ تغییر کرد.
نه از قدرت.
از امید.
جه-این آرام ادامه داد:
«من هنوز همه چیز رو فراموش نکردم.»
«اما دیگه فقط اون آدمی که بهم دروغ گفت نمیبینمت.»
«تو همون کسی هستی که وقتی همه رفتن... موند.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط برای اولین بار...
اجازه داد خودش هم احساس داشته باشد.
تهیونگ کمی نزدیک شد و با دستش موهای جه-این رو نوازش کرد.
«و برای همیشه پیشت می مونم »
جه-این لبخندی زد و روی پنجه پاهاش ایستاد و بوسه خیلی نرمی روی لب های تهیونگ نشوند.
بعد از مدت ها ...
احساساتی که توی اون اشوب به وجود اومده بود.
احساساتی که مورد سرکوب قرار گرفته شده بود.
احساساتی که زمان جوانه زدن نداشتن... اما الان موقع جوانه زدن رسید
فقط با یک جمله یک حرکت کوچک جوانه زد و رونمایی کرد.
بعد از اون جه-این لب خندی زد و تهیونگ بهش خیره موند.
دستش رو روی گردن دختر گذاشت و شروع کرد به 𝘮 کی**دن لب های دختر. خیلی نرم و اروم مک میزد تمام دلتنگی هایش رو برطرف می کرد.
تهیونگ دستش رو روی ک*****مر دختر گذاشت و ف**شورد.
{پاشین برین اس𝚜𐒄ᎯᎿ رو بخونین بیایین }---
چند روز بعد...
شرکتهای مافیا یکییکی سقوط کردند.
کد چهار برای همیشه بسته شد.
راز خانوادهها آشکار شد.
جونگکوک تصمیم گرفت راه جدیدی شروع کند.
نه با انتقام.
با ساختن دوباره.
و جه-این...
بالاخره اسم واقعی خودش را پذیرفت.
جئون جه-این.
دختری که از آتش برگشت.
و تهیونگ...
مردی که فکر میکرد فقط باید از او محافظت کند.
اما آخر فهمید...
بعضی آدمها قرار نیست قفس باشند.
قرار است خانه باشند.
꓄ꁝꏂ ꏂꋊ꒯
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حالا صبر کنین برین پست بعدی رو بخونین براتون پارت ویژه گزاشتم.
پارت ۲۱: آخرین انتخاب
صدای خاموش شدن سیستم در تونل پیچید.
همه فکر کردند تمام شده.
اما پیام آخر هنوز روی صفحه بود.
«مرحله آخر باقی مانده.»
و هیچکس نمیدانست یعنی چه.
جه-این آرام از پشت سیستم بلند شد.
خسته بود.
اما دیگر آن دختر گمشدهی اول داستان نبود.
حالا کسی بود که حقیقتش را پیدا کرده بود.
کسی که دیگر از گذشتهاش فرار نمیکرد.
تهیونگ نزدیکش آمد.
«خوبی؟»
جه-این نگاهش کرد.
برای اولین بار جوابش آرام بود.
«آره... چون این بار خودم انتخاب کردم.»
جونگکوک از دور نگاهشان کرد.
میدانست رابطهی بین آن دو تغییر کرده.
نه چیزی که از اول بود.
بلکه چیزی که بعد از تمام دردها ساخته شده بود.
ناگهان صدای قدمهایی آمد.
همه برگشتند.
اما این بار دشمن نبود.
یک مرد پیر وارد شد.
با یک پوشه در دستش.
تهیونگ او را شناخت.
«رئیس قدیمی خاندان کیم...»
مرد آرام گفت:
«وقتشه آخرین راز گفته بشه.»
پوشه را روی میز گذاشت.
داخلش یک برگه بود.
آخرین وصیتنامهی پدر جه-این.
جه-این شروع به خواندن کرد.
«من نمیخوام بچههام با نفرت بزرگ بشن.»
«انتقام فقط چیزی رو که از ما گرفته شده برنمیگردونه.»
جونگکوک سکوت کرد.
سالها تمام زندگیاش را برای انتقام گذاشته بود.
اما حالا فهمیده بود شاید مسیر اشتباه بوده.
مرد پیر ادامه داد:
«کیم سونگهو فقط یک دشمن نبود.»
«اون نتیجهی سالها جنگ بین خانوادهها بود.»
تهیونگ آرام گفت:
«یعنی همه ما قربانی یک بازی بزرگتر بودیم.»
جه-این به همه نگاه کرد.
به برادری که سالها دنبالش گشته بود.
به مردی که سالها کنارش مانده بود.
و به تمام گذشتهای که از او گرفته شده بود.
اما این بار...
تصمیم با خودش بود.
کیم سونگهو که هنوز دستگیر نشده بود، آخرین پیام را فرستاد.
«فکر کردید با حقیقت برنده شدید؟»
«آخرین چیزی که باقی مانده... قلب شماست.»
تهیونگ پیام را دید.
اما این بار نترسید.
چون فهمیده بود بزرگترین جنگش دیگر قدرت نیست.
بلکه اعتماد کردن است.
شب همان روز، جه-این روی پشتبام ایستاده بود.
شهر زیر پایش روشن بود.
تهیونگ کنار او آمد.
اما فاصله را حفظ کرد.
جه-این لبخند کوچکی زد.
«هنوز هم میترسی نزدیک بشی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«میترسم دوباره آزادیتو بگیرم.»
جه-این نگاهش کرد.
«تهیونگ...»
مکث کرد.
«این بار من تصمیم میگیرم که کنار چه کسی بایستم.»
چشمهای تهیونگ تغییر کرد.
نه از قدرت.
از امید.
جه-این آرام ادامه داد:
«من هنوز همه چیز رو فراموش نکردم.»
«اما دیگه فقط اون آدمی که بهم دروغ گفت نمیبینمت.»
«تو همون کسی هستی که وقتی همه رفتن... موند.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط برای اولین بار...
اجازه داد خودش هم احساس داشته باشد.
تهیونگ کمی نزدیک شد و با دستش موهای جه-این رو نوازش کرد.
«و برای همیشه پیشت می مونم »
جه-این لبخندی زد و روی پنجه پاهاش ایستاد و بوسه خیلی نرمی روی لب های تهیونگ نشوند.
بعد از مدت ها ...
احساساتی که توی اون اشوب به وجود اومده بود.
احساساتی که مورد سرکوب قرار گرفته شده بود.
احساساتی که زمان جوانه زدن نداشتن... اما الان موقع جوانه زدن رسید
فقط با یک جمله یک حرکت کوچک جوانه زد و رونمایی کرد.
بعد از اون جه-این لب خندی زد و تهیونگ بهش خیره موند.
دستش رو روی گردن دختر گذاشت و شروع کرد به 𝘮 کی**دن لب های دختر. خیلی نرم و اروم مک میزد تمام دلتنگی هایش رو برطرف می کرد.
تهیونگ دستش رو روی ک*****مر دختر گذاشت و ف**شورد.
{پاشین برین اس𝚜𐒄ᎯᎿ رو بخونین بیایین }---
چند روز بعد...
شرکتهای مافیا یکییکی سقوط کردند.
کد چهار برای همیشه بسته شد.
راز خانوادهها آشکار شد.
جونگکوک تصمیم گرفت راه جدیدی شروع کند.
نه با انتقام.
با ساختن دوباره.
و جه-این...
بالاخره اسم واقعی خودش را پذیرفت.
جئون جه-این.
دختری که از آتش برگشت.
و تهیونگ...
مردی که فکر میکرد فقط باید از او محافظت کند.
اما آخر فهمید...
بعضی آدمها قرار نیست قفس باشند.
قرار است خانه باشند.
꓄ꁝꏂ ꏂꋊ꒯
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حالا صبر کنین برین پست بعدی رو بخونین براتون پارت ویژه گزاشتم.
- ۱.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط