{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

: یادش بخیر

: یادش بخیر

یه معلم داشتیم تو کلاس میگفت شغل ما، شغل انبیاست

منم اومدم خود شیرینی کن
م
گفتم انبیا که همشون چوپانی میکردن

نه گذاشت ، نه برداشت گفت منم دارم همین کارو میکنم دیگه گوسفند :|

“خدا حفظش کنه زیادی رک بود!
دیدگاه ها (۶)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟕ولی اونجا هم دخترا همش...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

پارت نوزدهم [فصل اول] | آغاز پروژه‌ی گروهی 📚✨یک هفته بعد...ص...

۲پارتی از لینو درخواستی p1 ویو سوا یه ۲ روزی بود که لینو...

Otagh baghli Part 58 از کلاسمون خارج شدم و به سمت کلاسی که ق...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

I'm not jealous part 50ایشی گفتم و به سمت سالن غذا خوری رفتم...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط