{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاییز می رود و من تمامِ خاطره های پاییزانه ی مان را در صن

پاییز می رود و من تمامِ خاطره های پاییزانه ی مان را در صندوقچه ی مخصوص به پاییز میگذارم و صندقچه ی زمستانیه مان را باز میکنم
خاطره های زمستانیه سفیدمان ، همان هایی که از صبح تا شبمان به انتظارِ برف سپری می شد❄ 🌬
آنقدر عاشقِ برف بودی که من بیشتر از بارشِ برف از ذوقِ تو قلبم پر از هیجان می شد ،
چه خوب ...
در صندوقچه ی زمستانیه مان آنقدر خاطره هست تا من ثانیه به ثانیش را با یاد تو بگذرانم و کمتر به نبودنت فکر کنم
خدارا چه دیدی شاید با یکی از این بارش های برف آمدی
اصلا شاید یکی از این بلور های الماسِ برفِ درخشان ، تو باشی ،
جزو همان هایی که مستقیم در چشمم فرو می رود ،
من هم تو را همانجا تا ابد نگه می دارم ... دیگر دنیا را با هم میبینیم ... زیبا نیست؟
دیدگاه ها (۵۲)

با نگاهت عاشقم ڪردی،‌ دلم دیوانه شد خنده بر لب شاعرم ڪرد...

بعد تو شهر سراسر همه زندان شده استبید مجنونِ سر کوچه چه لرزا...

شدبه من الهام جانم رابه جانت بسته اند واژه واژه عشق را ...

کشیده است به رسوایی و جنون کارممیان جمع بگویم که دوستت دارم؟...

یک قدم مانده تا طلوع [بخش ۱]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط