رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ــارت ســᩘی و چــهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ــارم)
کای بیرون زد. خیابونها مثل همیشه خالی بودن، اما این خالی بودن، اینبار بهش ترس میداد. چون هر چی جلوتر میرفت، حس میکرد زمان داره میگذره و اون هیچ کاری نمیتونه بکنه.
ته دهنش مزهی تلخی میاومد. هم از عصبانیت… هم از اون حس مسخرهی تقصیر.
کای با خودش گفت:«باشه… اول باید مطمئن شم کیه.»
بعد بدون اینکه بیشتر فکر کنه، گوشی رو بالا آورد. انگشتش رفت سمت اسم یه نفر… همون کسی که قبلاً برای همین جور پروندهها کمکش کرده بود.
کای گوشی رو برداشت، دستش یه ذره میلرزید، ولی تماس رو وصل کرد و با خشمی که میخواست قورتش بده گفت:«الو… سلام. یه دقیقه گوش کن. میا… میا رو بردن.»
یه مکث کوتاه.
بعد کای با صدایی تیزتر تکرار کرد:«نه، هنوز نمیدونم دقیقاً کجاست. ولی صداش… لحنش… شبیه ایم جوئه. میفهمی چی میگم؟»
طرف مقابل چیزی گفت، اما کای نپذیرفت—نپذیرفت که “شاید” و “بعداً”.
کای محکم گفت:«نه. من وقت ندارم. یه سرنخ میخوایم. همین امشب. از کجا شروع کنم؟»
بعد از چند ثانیه، طرف مقابل گفت:«اون منطقهی قدیمی کنار انبارها… یه نفر دید دیشب رفت اون سمت.»
کای ابروهاش رو در هم کشید و نفسش رو بیرون داد.
کای با عصبانیت گفت:«انبارها؟ باشه. همین الآن میرم.»
تماس رو که قطع کرد، دیگه وایسادی براش معنی نداشت. راه افتاد سمت همون سمت. سریع. تند. انگار اگه یه ثانیه بیشتر بمونه، میا از دستش میره. کای زیر لب گفت:«ایم جو… فقط یه ذره دیر رسیدم؟ همین؟»
بعد همون لحظه، توی تاریکیِ دوردست، یه چراغ کوچیک روشن شد… انگار کسی همون دور و بر بوده و فقط داشت نگاه میکرد.
کای تندتر راه رفت.
(پـ꩜ــارت ســᩘی و چــهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ــارم)
کای بیرون زد. خیابونها مثل همیشه خالی بودن، اما این خالی بودن، اینبار بهش ترس میداد. چون هر چی جلوتر میرفت، حس میکرد زمان داره میگذره و اون هیچ کاری نمیتونه بکنه.
ته دهنش مزهی تلخی میاومد. هم از عصبانیت… هم از اون حس مسخرهی تقصیر.
کای با خودش گفت:«باشه… اول باید مطمئن شم کیه.»
بعد بدون اینکه بیشتر فکر کنه، گوشی رو بالا آورد. انگشتش رفت سمت اسم یه نفر… همون کسی که قبلاً برای همین جور پروندهها کمکش کرده بود.
کای گوشی رو برداشت، دستش یه ذره میلرزید، ولی تماس رو وصل کرد و با خشمی که میخواست قورتش بده گفت:«الو… سلام. یه دقیقه گوش کن. میا… میا رو بردن.»
یه مکث کوتاه.
بعد کای با صدایی تیزتر تکرار کرد:«نه، هنوز نمیدونم دقیقاً کجاست. ولی صداش… لحنش… شبیه ایم جوئه. میفهمی چی میگم؟»
طرف مقابل چیزی گفت، اما کای نپذیرفت—نپذیرفت که “شاید” و “بعداً”.
کای محکم گفت:«نه. من وقت ندارم. یه سرنخ میخوایم. همین امشب. از کجا شروع کنم؟»
بعد از چند ثانیه، طرف مقابل گفت:«اون منطقهی قدیمی کنار انبارها… یه نفر دید دیشب رفت اون سمت.»
کای ابروهاش رو در هم کشید و نفسش رو بیرون داد.
کای با عصبانیت گفت:«انبارها؟ باشه. همین الآن میرم.»
تماس رو که قطع کرد، دیگه وایسادی براش معنی نداشت. راه افتاد سمت همون سمت. سریع. تند. انگار اگه یه ثانیه بیشتر بمونه، میا از دستش میره. کای زیر لب گفت:«ایم جو… فقط یه ذره دیر رسیدم؟ همین؟»
بعد همون لحظه، توی تاریکیِ دوردست، یه چراغ کوچیک روشن شد… انگار کسی همون دور و بر بوده و فقط داشت نگاه میکرد.
کای تندتر راه رفت.
- ۱۹۵
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط