Luckybloody
Lucky-bloody#
پارت ۴۵
-منطقیه،ولی تاحالا به اینک ممکنه اصلا انسان نباشی فکر کردی؟
روتو میکنی بهش و پوکر نگاش میکنی
-اخه غیر ممکنه زنده بمونی
دهنتو اروم باز میکنی و میری سمت گردنش
+من خوناشامم
کوک به سمت عقب خم میشه و با چشمای درشت بهت نگاه میکنه،توم خندت میگیره و میری عقب
+شرط میبندم ایکیوت پایین تر از منه
÷رسیدیم
به پنجره هلیکوپتر میچسبی و بیرونو نگاه میکنی
+چه زود،وای خیلی قشنگه
-بهت گیر ندادن که از مرزشون رد شدی؟
پوزخند میزنه
÷نه...
-چرا؟
چیزی نمیگه،هلیکوپتر رو روی یه عمارت فرود میاره
-جا قحطی بود اینجا فرود اوردیمون؟
درد باز میکنه و میری پایین که کلی خدمتکار و بادیگارد دورش جمع میشن
×خوش اومدین آقا....
=نگرانتون بودیم رئیس
همینجور زل زده بودی به جیسونگ و زبونت بند اومده بود،اروم روتو میکنی به کوک،اونم زل زده بود و برگاش ریخته بود
+فک کنم تو یکی قطعا بدبخت شدی....
اروم سرشو تکون میده
-بنظرت انقاممو میگیره؟
توم اروم سرتو تکون میدی
+ظاهرا اره
جیسونگ روشو میکنه به هلیکوپتر و دست تکون میده
÷برید اون دو نفر رو از تو هلیکوپتر بیارید بیرون.....با ملاحظه رفتار کنید
تعظیم میکنن و میان سمت هلیکوپتر،درو باز میکنن و ردیف صف میکشن و سرشون میندازن زمین،انگاری که رئیس جمهوری چیزی هستی،با استرس نگاه میکنی به کوک که نیشخند زده،لباتو بهم فشار میدی و آروم میخوای پیاده بشی از هلیکوپتر که میفتی و بادیگاردا میگیرنت
×مراقب باشید خانم
سر جات وایمیستی و به کوک نگاه میکنی که مثل مرد عنکبوتی از هلیکوپتر اومد پایین و بهت نگاه کرد
-به چی نگاه میکنی؟
لبخند فیک میزنی و به جیسونگ نگاه میکنی و بعد سرتو میندازی پایین
÷چرا سرتو انداختی پایین؟
+آخه احساس میکنم باهات بد رفتار کردیم
میخنده
÷اشکال نداره،حداقلش اینه که تو اون جزیره احساس میکردم با بقیه برابرم
سرتو میاری بالا و لبخند میزنی،جیسونگ به کوک نگاه میکنه
÷نترس قرار نیست دارت بزنم
نگاه میکنی به کوک میبینی که دستش تو جیبشه و پوکر داره نگاه میکنه
-تو توی قیافه من ترس میبینی؟
تو و جیسونگ میخندین،جیسونگ رو میکنه به تو
÷برید تو و از خودتو پذیرایی کنید،حداقل تا وقتی که جایی برای رفتن پیدا کنید
لبخند میزنی
+مرسی،فک کنم تو زحمت انداختیمت
÷نه اصلا،الان دیگه احساس تنهایی نمیکنم
بعد رو میکنه به خدمتکارا
÷این دو نفر رو ببر تو و ازشون خیلی خوب پذیرایی کن
خدمتکارا تعظیم میکنن و یه دستشون تورو و دسته دیگشون کوک رو میارن تو عمارت،اول میبرنت سمت حموم خیلی بزرگ اندازه یه خونه میشد،لباساتو در اوردن و بردنت تو حموم
+ن،نه.....خودم میتونم حموم کنم
×لطفا اجازه بدین ما کاراتونو انجام بدیم
🙂
پارت ۴۵
-منطقیه،ولی تاحالا به اینک ممکنه اصلا انسان نباشی فکر کردی؟
روتو میکنی بهش و پوکر نگاش میکنی
-اخه غیر ممکنه زنده بمونی
دهنتو اروم باز میکنی و میری سمت گردنش
+من خوناشامم
کوک به سمت عقب خم میشه و با چشمای درشت بهت نگاه میکنه،توم خندت میگیره و میری عقب
+شرط میبندم ایکیوت پایین تر از منه
÷رسیدیم
به پنجره هلیکوپتر میچسبی و بیرونو نگاه میکنی
+چه زود،وای خیلی قشنگه
-بهت گیر ندادن که از مرزشون رد شدی؟
پوزخند میزنه
÷نه...
-چرا؟
چیزی نمیگه،هلیکوپتر رو روی یه عمارت فرود میاره
-جا قحطی بود اینجا فرود اوردیمون؟
درد باز میکنه و میری پایین که کلی خدمتکار و بادیگارد دورش جمع میشن
×خوش اومدین آقا....
=نگرانتون بودیم رئیس
همینجور زل زده بودی به جیسونگ و زبونت بند اومده بود،اروم روتو میکنی به کوک،اونم زل زده بود و برگاش ریخته بود
+فک کنم تو یکی قطعا بدبخت شدی....
اروم سرشو تکون میده
-بنظرت انقاممو میگیره؟
توم اروم سرتو تکون میدی
+ظاهرا اره
جیسونگ روشو میکنه به هلیکوپتر و دست تکون میده
÷برید اون دو نفر رو از تو هلیکوپتر بیارید بیرون.....با ملاحظه رفتار کنید
تعظیم میکنن و میان سمت هلیکوپتر،درو باز میکنن و ردیف صف میکشن و سرشون میندازن زمین،انگاری که رئیس جمهوری چیزی هستی،با استرس نگاه میکنی به کوک که نیشخند زده،لباتو بهم فشار میدی و آروم میخوای پیاده بشی از هلیکوپتر که میفتی و بادیگاردا میگیرنت
×مراقب باشید خانم
سر جات وایمیستی و به کوک نگاه میکنی که مثل مرد عنکبوتی از هلیکوپتر اومد پایین و بهت نگاه کرد
-به چی نگاه میکنی؟
لبخند فیک میزنی و به جیسونگ نگاه میکنی و بعد سرتو میندازی پایین
÷چرا سرتو انداختی پایین؟
+آخه احساس میکنم باهات بد رفتار کردیم
میخنده
÷اشکال نداره،حداقلش اینه که تو اون جزیره احساس میکردم با بقیه برابرم
سرتو میاری بالا و لبخند میزنی،جیسونگ به کوک نگاه میکنه
÷نترس قرار نیست دارت بزنم
نگاه میکنی به کوک میبینی که دستش تو جیبشه و پوکر داره نگاه میکنه
-تو توی قیافه من ترس میبینی؟
تو و جیسونگ میخندین،جیسونگ رو میکنه به تو
÷برید تو و از خودتو پذیرایی کنید،حداقل تا وقتی که جایی برای رفتن پیدا کنید
لبخند میزنی
+مرسی،فک کنم تو زحمت انداختیمت
÷نه اصلا،الان دیگه احساس تنهایی نمیکنم
بعد رو میکنه به خدمتکارا
÷این دو نفر رو ببر تو و ازشون خیلی خوب پذیرایی کن
خدمتکارا تعظیم میکنن و یه دستشون تورو و دسته دیگشون کوک رو میارن تو عمارت،اول میبرنت سمت حموم خیلی بزرگ اندازه یه خونه میشد،لباساتو در اوردن و بردنت تو حموم
+ن،نه.....خودم میتونم حموم کنم
×لطفا اجازه بدین ما کاراتونو انجام بدیم
🙂
- ۱۵.۸k
- ۲۸ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط