جونگ کوک رفت بیرون از اتاق ات هر دفعه گریه میکرد بخاطر د
جونگ کوک رفت. بیرون از اتاق ات هر دفعه گریه میکرد بخاطر دردش. بعد هزار بار گریه دلداری خدمتکار ها ات آروم شد .
مغز ات
خیلی گشتم بود برای همین تصمیم گرفتم برم غذا بخورم. رفتم پایان که کوک دیدم داره آماده میشه .
کوک . خانم کوچولو دارم میرم ماموریت فقط یک شب نیستم فردا بعد ظهر عروسی
حتما بخواب چون فردا خیلی کار داریم
ات. همچین بر نگردی( زیر لب ولی یک
کوچولو بلند)
کوک . فهمیدم چی گفتی کوچولو
ات. ......
رفتم پیشه آجوما
که خانم میا اونجا بود میا با نفرت نگام میکرد
ات. هان چته؟ حسودی میکنی هان
میا...........
ات .هاها( میخنده)
ات. میگم آجوما غذا چیه؟ آجوما. دخترم رامیون داریم غذا
ات. آخ جون بالا خره تونستیم غذا درست حسابی بخوریم
آجوما برام کاسه رامیون آورد خیلی خوشمزه بود اونم پنیری. بعد اینکه غذامو خوردم رفتم تو حیات هوا خیلی خوب بود رفتم پیشه باغچه اونجا پر گل بود . خیلی قشنگ خوشگل بود . که آجوما آمد گفت
آجوما. ات ارباب گفتن سر ساعت نه بخوابید
ات. پاشه آجوما الان میام
رفتم توی عمارت سمت اتاق رفتم و روی تخت گرفتم خوابیدم .
پرش زمانی به ۷ صبح
صبح با صدای خدمتکار ها بیدار شدم
یکیش آجوما بود یکیش مادرت
ماراتا. هی ات پاشو میکاپت کنیم
ات. نمخوام( خوابالو)
آجوما. ات دخترم پاشو که ارباب عصبانی
ات. برای چی؟
ماراتا. ام خب ارباب دیشب ...... انگار ارباب یکی شکنجه داده تو حیات پشتی گفتند نرید
ات. آه..ان باشه
آجوما و ماراتا میکاپ و روتین پوستی انجام دادن بعد رفتن بیرون که لباسم رو عوض کردم. و امدم بیرون دیدم کوک نشسته رو مبل تا من
بیام تا منو دید . امد پیشمو گفت
کوک . چه خوشتیپ شدی بریم عشقم
ات. آره
رفتیم پاهم نشستیم. تو ماشین حرکت کردیم. بعد ۱ ساعت رسیدیم. جونگ کوک دستم رو گرفت . رفتیم تو تالار همه نگا ها رو ما بود خیلی خیلی خیلی خیلی خجالت کشیدم داشتم اب میشدم. که مامان کوک داشت میومد سمت سلام کردن اونم سلام کرد . بعد رفتیم پیشه عاقد علامت عاقد (*)
بعد دعا گفت
* خانم پارک ات آیا شما همسر تون به عنوان آقای جونگ کوک می پزیرید
ات.....
جونگ کوک دست رو فشار داد که یعنی بگم بله
ات. ب..له
* آقای جونگ کوک آیا شما خانم پارک ات رو به عنوان همسر تون می پزیرید
جونگ کوک. بله ( سرد )
* هم رو ببوسید
جونگ کوک پیشونیم رو بوسید بعد عروسی مامان کوک آمد پیشم بهم گفت
مامان کوک. دخترم جونگ کوک استرس داره اگر باهات بد صحبت کرد ناراحت نشو چون اخلاقش اینطوریه و مواظب باش نزدت
ات. باشه ........
خب بچه ها امروز سردرد بدی داشتم ولی لازم براتون گذاشتم . نیازی هم به تشکر نیست😊
.
مغز ات
خیلی گشتم بود برای همین تصمیم گرفتم برم غذا بخورم. رفتم پایان که کوک دیدم داره آماده میشه .
کوک . خانم کوچولو دارم میرم ماموریت فقط یک شب نیستم فردا بعد ظهر عروسی
حتما بخواب چون فردا خیلی کار داریم
ات. همچین بر نگردی( زیر لب ولی یک
کوچولو بلند)
کوک . فهمیدم چی گفتی کوچولو
ات. ......
رفتم پیشه آجوما
که خانم میا اونجا بود میا با نفرت نگام میکرد
ات. هان چته؟ حسودی میکنی هان
میا...........
ات .هاها( میخنده)
ات. میگم آجوما غذا چیه؟ آجوما. دخترم رامیون داریم غذا
ات. آخ جون بالا خره تونستیم غذا درست حسابی بخوریم
آجوما برام کاسه رامیون آورد خیلی خوشمزه بود اونم پنیری. بعد اینکه غذامو خوردم رفتم تو حیات هوا خیلی خوب بود رفتم پیشه باغچه اونجا پر گل بود . خیلی قشنگ خوشگل بود . که آجوما آمد گفت
آجوما. ات ارباب گفتن سر ساعت نه بخوابید
ات. پاشه آجوما الان میام
رفتم توی عمارت سمت اتاق رفتم و روی تخت گرفتم خوابیدم .
پرش زمانی به ۷ صبح
صبح با صدای خدمتکار ها بیدار شدم
یکیش آجوما بود یکیش مادرت
ماراتا. هی ات پاشو میکاپت کنیم
ات. نمخوام( خوابالو)
آجوما. ات دخترم پاشو که ارباب عصبانی
ات. برای چی؟
ماراتا. ام خب ارباب دیشب ...... انگار ارباب یکی شکنجه داده تو حیات پشتی گفتند نرید
ات. آه..ان باشه
آجوما و ماراتا میکاپ و روتین پوستی انجام دادن بعد رفتن بیرون که لباسم رو عوض کردم. و امدم بیرون دیدم کوک نشسته رو مبل تا من
بیام تا منو دید . امد پیشمو گفت
کوک . چه خوشتیپ شدی بریم عشقم
ات. آره
رفتیم پاهم نشستیم. تو ماشین حرکت کردیم. بعد ۱ ساعت رسیدیم. جونگ کوک دستم رو گرفت . رفتیم تو تالار همه نگا ها رو ما بود خیلی خیلی خیلی خیلی خجالت کشیدم داشتم اب میشدم. که مامان کوک داشت میومد سمت سلام کردن اونم سلام کرد . بعد رفتیم پیشه عاقد علامت عاقد (*)
بعد دعا گفت
* خانم پارک ات آیا شما همسر تون به عنوان آقای جونگ کوک می پزیرید
ات.....
جونگ کوک دست رو فشار داد که یعنی بگم بله
ات. ب..له
* آقای جونگ کوک آیا شما خانم پارک ات رو به عنوان همسر تون می پزیرید
جونگ کوک. بله ( سرد )
* هم رو ببوسید
جونگ کوک پیشونیم رو بوسید بعد عروسی مامان کوک آمد پیشم بهم گفت
مامان کوک. دخترم جونگ کوک استرس داره اگر باهات بد صحبت کرد ناراحت نشو چون اخلاقش اینطوریه و مواظب باش نزدت
ات. باشه ........
خب بچه ها امروز سردرد بدی داشتم ولی لازم براتون گذاشتم . نیازی هم به تشکر نیست😊
.
- ۴۶.۳k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط