{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقل میکرد،

نقل میکرد،
من اینجور نبودم همه چیزم نظم داشت ،
برای خودم برنامه داشتم دختری سر زنده وشاداب بودم..
تااینکه سال 93 پدرم ی گوشی همراه هوشمند برایم خرید..
اوایل که وارداینستا شده بودم مثل بچه آدم هرزگاهی پستی میگذاشتم اونم گل وبلبل منظره بود..
اصلا"من کجا وعشق و عاشقی کجا..
سرم توی درس ودانشگاه بودتا اینکه یک روز چشمم به متنی افتاد ،خیلی به نظرم قشنگ اومد از صاحب صفحه که همراهانش،
اورا آقا حمید ویا مهندس می نامیدن اجازه کپی گرفتم ،
وبعد از آن هرروز به صفحش سر میزدم ومطالب قشنگش را میخواندم و لایک میکردم تا اینکه ی روز،ابتدا اون مرا فالوو کرد منم بعد از چند روز فالووش کردم..
روزی سه تا پست میگذاشت از حق نگذریم پست هاش قشنگ بودن ومنم کمو بیش معتاد پستاش شده بودم هرروز که گوشی را دست میگرفتم اول میرفتم توی صفحه آقا حمید پستاشو میدیدم وبعد میرفتم سراغ کار های دیگرم..
تااینکه دوماه از آشنائیمون نگذشته بود که ایشون پست خداحافظی گذاشت .
بادیدن پست حالم بدشد ،
شدم مثل همراه بیماری که دکترا ازش قطع امید کرده باشن ،به دست وپا افتاده بودم..
دلم به رفتنش رضا نشد،رفتم دایرکت واونو به جان پسرش که خیلی دوستش داشت وبه جان خودم قسم دادم انقدر خواهش التماس کردم که رای اورا زدم وپست خدا حافظی را پاک کرد..
از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم..
کم کم به همدیگر وابسته وعلاقه مند شدیم واز پیام های عمومی کارمان رسید به پیام های خصوصی..
واز صبح تا شب وحتی شب هایی که در پالایشگاه شیفت بودتاصبح باهم ارتباط داشتیم،
اونهم ارتباطی فقط ازطریق صفحه گوشی وبه فاصله ای بین تهران تا عسلویه.
از صبح که ازخواب بیدار میشدیم تا هروقت که میشد از حال وروز هم با اطلاع بودیم..
در پیام هااز ضربان قلب وصدای نفس های هم دیگرتا کار های روزمره وپیش پا افتاده، هم باخبر بودیم..
شب هایی که هم سر کار بود تا صبح پا به پای هم بیدار بودیم..
طوری شده بود که من زنگ بیدار باش برای رفتن به سر کارش هم شده بودم..
نمیدانم چگونه وصفش کنم ،
برایم شده بود همه چیزم.
حمید میگفت زندگی بدون تو برایم سخت وغیر ممکنه.
میگفت فکر اینکه روزی نباشی مرگ آورست..
یک روزشماره تلفن همراهم رادادم بهش تا هروقت خواست بامن تماس بگیرد ..
ولی از شما چه پنهان شماره را داده بودم که تماس بگیره صدایش را بشنوم،آره دلم لک زده بود که اگر بشه صدایش را بشنوم..
میدانستم که رسیدن بهش غیر ممکنه ،
ولی به همین داشتن از راه دورش هم راضی بودم.....
((((ادامه در پست بعدی))))
دیدگاه ها (۱)

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

محو چشماش __🤎_🧸پارت: یکویو * اتبیدار شدم و لباسمو عوض کردم و...

🔻به مناسبت سالروز کودتای 28 مرداد🔸۲۵ مرداد ۱۳۳۲، محمدرضا پهل...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

White Lotus | Part 17 صبح روز بعد...نور آفتاب از پنجره‌ی اتا...

★彡   Part 15 彡★ صدای نوتیف پی در پی گوشی روی مخم رژه میرفت.و...

✈️ چند روز بیشترپارت ۴ صبح روز بعد، لیا با صدای پیام گوشی از...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 138✦..................

𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐖𝐞 𝐒𝐰𝐚𝐩𝐩𝐞𝐝 | روزی که جای هم بودیم𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑 | 𝐅𝐢𝐧𝐚𝐥شب، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط