{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من اصلا انگار مصیبت را به چشم می بینم....

من اصلا انگار مصیبت را به چشم می بینم....

تو حتی به روی مشکلات هم نمی توانی بخندی....

یک شب با میل خودت در خانه بنشین....

تو اصلا جایگاه خودت را نمی دانی....

وقتی که مقابل چشمم نیستی فکرم دائم پیش توست....

ای کاش می شد یک عمر سر بر شانه هایت بگذارم وبخوابم....

برای سرنوشتم گریه کردم،دوران جوانی ام به سر آمد....

بگذار مثل گذشته ها باشیم....

خداوند از این بهتر وبرتر را نصیبم کند....

هنگامی که پیدایش کردم،بیاواشک خوشحالی نریز....

پایانش زود فرا می رسد اما به امید ختم می شود،اصلا نترس....

چون با بودن ونبودنت،هر چه که باشی،تو فوق العاده ای....
دیدگاه ها (۳)

نوبت من شده بود, که معلم پرسید: صرف کن رفتن را.... و شروع...

من کجا هستم ولی دل در کجا جا مانده است.... در حریم امن او ت...

حجم ِ سرد اتاقم, بی شمع و کیک وکاغذهای رنگی، میزبان تولد م...

انقدر دوریم, که حتی تصویرمان در عکس هایی که می خندیدیم, کم...

نامجون هیونگ؛امروز یه لحظه دیدمت که داشتی قهوه درست می‌کردی ...

روز هایِ اول تو را تنها کودکی سرگردان می‌دیدم که به آغوشی ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط