𝙽𝚎𝚠 𝚋𝚘𝚡𝚎𝚛
𝙽𝚎𝚠 𝚋𝚘𝚡𝚎𝚛
𝙿𝚊𝚛𝚝 : ¹¹
با عصبانیت مشت های محکمکش رو به کیسه میزد ، عرق از پیشونیش میچکید و نفس نفس میزد ، یک ساعت بود که همینطوری داشت عصبانیتش رو خالی میکرد و هیچکس جرات نداشت متوقفش کنه حتی مربی . تمام مدت ذهن جونگکوک فقط تهیونگ فکر میکرد ، انگار داشت با خودش میجنگید . مطمئن نبود از تهیونگ خوشش میاد یا نه اما...همش بهش فکر میکرد ، به صورت جذابش ، اون چشمای کشیدش ، صدای بمش ، رفتار سردش و اون پوزخند لعنتی که تا اعماق وجودش نفوذ میکرد . چه بلایی سر اون جونگکوک خونسرد افتاده ؟ چرا نمیتونه خودشو کنترل کنه ؟ ممکنه از تهیونگ خوشش اومده باشه ؟
جونگکوک : نه امکان نداره
زمزمه کرد ضربه محکم دیگری زد
جونگکوک : مرتیکه عوضی چرا از سرم نمیری بیرون
فریاد زد و درحالی که نفس نفس میزد آخرین ضربه رو به کیسه زد و کنار رفت تا یکم آب بخوره
مربی : هی جونگکوک حالت خوبه ؟
جونگکوک : اره ، نه ، نمیدونم
مربی : چه بلایی سرت اومده ؟!
جونگکوک : چیزی نیست
مربی : به هرحال فکر میکنم بهتره استراحت کنی ، دیگه بسه برو خونه اگه همینجوری پیش بری فرا به محض وارد شدن تو رینگ حریفو ضربه فنی میکنی
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه به سمت رختکن رفت ، دستکش هاشو درآورد و متوجه زخم های روی انگشتان شد ، ضربه هاش انقدری محکم بودن که حتی با وجود دستکش هم زخم شده .یه باند از توی ساکش برداشت و دور دستش پیچیده و بعد از اینکه لباساشو عوض کرد ، با کیفیت روی دوشش از باشگاه بیرون اومد و به سمت خونه رفت .
....
تهیونگ : یعنی چی که گرفتنش ؟! من اینهمه پول الکی ندادم که در نهایت گیر بیوفته
با عصبانیت فریاد زد و مشت محکمش رو روی میز کوبید
_ ( یکی از افرادش ) : د...درسته اما...دیگه... کاری از دستمون بر نمیاد...
با کمی ترس زمزمه کرد
تهیونگ : یه مشت بی خاصیت دور خودم جمع کردم
با عصبانیت پوزخندی زد و دستی توی موهاش کشید
تهیونگ : چند نفر بفرست برن پیداش کنن ، بعدم بیارنش پیش خودم تا به حسابش برسم
_ ب...بله
و سریع از اتاق بیرون رفت . تهیونگ با خستگی روی صندلی چرخ دارش ولو شد
تهیونگ : بدردنخورا ، خودم باید برم دنبالش
با خودش زمزمه کرد و بعد از لحظه ای خیره ماندن به سقف از جاش بلند شد و گوشیش رو برداشت و به مورد اعتماد ترین فردش یعنی یونگی زنگ زد
یونگی : اوه....سلام رئیس
تهیونگ : سلام ، همین الان بیا دفتر من
یونگی : مشکلی پیش اومده ؟!
تهیونگ : دارم چند روز برای کارم میرم روسیه ، میخوام تا وقتی نیستم حواست به یکی باشه
یونگی : باشه ، الان میام
.... ادامه دارد
بلاخره بعد از ۶ روز یه پارتم از این 😂
چقد مهربونم ساعت ۳ نصفه شب نشستم نوشتم🌚😌
𝙿𝚊𝚛𝚝 : ¹¹
با عصبانیت مشت های محکمکش رو به کیسه میزد ، عرق از پیشونیش میچکید و نفس نفس میزد ، یک ساعت بود که همینطوری داشت عصبانیتش رو خالی میکرد و هیچکس جرات نداشت متوقفش کنه حتی مربی . تمام مدت ذهن جونگکوک فقط تهیونگ فکر میکرد ، انگار داشت با خودش میجنگید . مطمئن نبود از تهیونگ خوشش میاد یا نه اما...همش بهش فکر میکرد ، به صورت جذابش ، اون چشمای کشیدش ، صدای بمش ، رفتار سردش و اون پوزخند لعنتی که تا اعماق وجودش نفوذ میکرد . چه بلایی سر اون جونگکوک خونسرد افتاده ؟ چرا نمیتونه خودشو کنترل کنه ؟ ممکنه از تهیونگ خوشش اومده باشه ؟
جونگکوک : نه امکان نداره
زمزمه کرد ضربه محکم دیگری زد
جونگکوک : مرتیکه عوضی چرا از سرم نمیری بیرون
فریاد زد و درحالی که نفس نفس میزد آخرین ضربه رو به کیسه زد و کنار رفت تا یکم آب بخوره
مربی : هی جونگکوک حالت خوبه ؟
جونگکوک : اره ، نه ، نمیدونم
مربی : چه بلایی سرت اومده ؟!
جونگکوک : چیزی نیست
مربی : به هرحال فکر میکنم بهتره استراحت کنی ، دیگه بسه برو خونه اگه همینجوری پیش بری فرا به محض وارد شدن تو رینگ حریفو ضربه فنی میکنی
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه به سمت رختکن رفت ، دستکش هاشو درآورد و متوجه زخم های روی انگشتان شد ، ضربه هاش انقدری محکم بودن که حتی با وجود دستکش هم زخم شده .یه باند از توی ساکش برداشت و دور دستش پیچیده و بعد از اینکه لباساشو عوض کرد ، با کیفیت روی دوشش از باشگاه بیرون اومد و به سمت خونه رفت .
....
تهیونگ : یعنی چی که گرفتنش ؟! من اینهمه پول الکی ندادم که در نهایت گیر بیوفته
با عصبانیت فریاد زد و مشت محکمش رو روی میز کوبید
_ ( یکی از افرادش ) : د...درسته اما...دیگه... کاری از دستمون بر نمیاد...
با کمی ترس زمزمه کرد
تهیونگ : یه مشت بی خاصیت دور خودم جمع کردم
با عصبانیت پوزخندی زد و دستی توی موهاش کشید
تهیونگ : چند نفر بفرست برن پیداش کنن ، بعدم بیارنش پیش خودم تا به حسابش برسم
_ ب...بله
و سریع از اتاق بیرون رفت . تهیونگ با خستگی روی صندلی چرخ دارش ولو شد
تهیونگ : بدردنخورا ، خودم باید برم دنبالش
با خودش زمزمه کرد و بعد از لحظه ای خیره ماندن به سقف از جاش بلند شد و گوشیش رو برداشت و به مورد اعتماد ترین فردش یعنی یونگی زنگ زد
یونگی : اوه....سلام رئیس
تهیونگ : سلام ، همین الان بیا دفتر من
یونگی : مشکلی پیش اومده ؟!
تهیونگ : دارم چند روز برای کارم میرم روسیه ، میخوام تا وقتی نیستم حواست به یکی باشه
یونگی : باشه ، الان میام
.... ادامه دارد
بلاخره بعد از ۶ روز یه پارتم از این 😂
چقد مهربونم ساعت ۳ نصفه شب نشستم نوشتم🌚😌
- ۲.۱k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط