شنبه صبح بود،یک صبح زمستانی سرد...مثل بیشتر اوقات انتخاب
شنبه صبح بود،یک صبح زمستانی سرد...مثل بیشتر اوقات انتخاب اولم اتوبوس بود..اتوبوس برایم یک مساله تسکین دهنده بود،بهتر و بیشتر می توانستم شهر را ببینم،آدم ها را،شلوغی ها را...طبق عادت همیشگی ام کنار پنجره به تماشای منظره ها نشسته بودم...در ذهنم به روزهای اول دانشگاه می اندیشیدم حتی به روزهای قبل از آن...روزهایی که زندگیم خلاصه شده بود در چند کتاب که منجر می شد به یک عدد چند رقمی که مجوز ورودم به دانشگاه بود...به روزهایی که فکر می کردم دانشگاه باید یک جای خیلی خاص باشد...جایی که برای ورود به آن روزها زحمت کشیده بودم...خیال می کردم دانشگاه مثل فنری است که آدمی را پرتاب میکند به مقصد خوشبختی...
خیال می کردم دانشگاه باید مملو از دختران چشم سیاهی باشد که با چند کتاب در دست توی راهرو راه می روند و ناگهان پسرکی قد بلند که خیلی هم عجله دارد به او می خورد و کتاب ها از دست دخترک چشم سیاه می افتد و این می شود شروع آشنایی شان...
اما وارد دانشگاه که شدم فهمیدم چه آدم خیال پردازی هستم ...آنجا نه فنری بود نه دخترک چشم سیاه کتاب به دست و نه پسرک قد بلندی که به او بخورد....
دانشگاه هیچ کدام از این ها را نداشت..جایی بود پر از واحد هایی که فقط باید پاس می شدند...جایی بود که آدم ها ارزششان با یک عدد دو رقمی لعنتی سنجیده میشد...
همین طور که بیرون را نگاه می کردم خاطرات این چندسال از ذهنم عبور می کرد...به یاد استادی افتادم که اول صبح می آمد پنجره را باز می کرد ،یک نفس عمیق می کشید و یک گوشه کلاس می ایستاد و از زندگی می گفت ...از تجربیاتش...به نظرم او خوب فهمیده بود که این فرمول های بعضا بی خاصیت نمی توانند تضمینی برای آینده ما باشند...با یاد آودی اش ناخودآگاه لبخندی به لبم آمد...
یاد خیلی چیزها افتادم..اولین روز دانشگاه و شور و شوقی که برای رفتن به آنجا را داشتم...یاد اولین کلاس..یاد استاد بد اخلاقی که اصلا دوست نداشتم سر کلاسش بروم..یاد خیلی خاطرات تلخ و شیرین...
می دانی ما بهترین روزهای زندگی مان را خرج دانشگاه کردیم...جوانی مان را ...خیلی هایمان آنجا عاشق شدیم ..خیلی هایمان افسرده شدیم ..خیلی هایمان از خانواده دور شدیم...
غرق در خیالاتم بودم..اصلا متوجه نشدم کی از اتوبوس پیاده شده بودم...چشم باز کردم و دیدم نشسته ام روی همان صندلی که حرف های آخرت را روی همان زده بودی....
درست روبه روی همان درختی که همیشه میگفتی دوست داری بروی و بالایش بنشینی...
همین
#حسین_شفیع_زاده
telegram.me/hosseinshafiezadeh
https://instagram.com/hossein_shafiezadeh
خیال می کردم دانشگاه باید مملو از دختران چشم سیاهی باشد که با چند کتاب در دست توی راهرو راه می روند و ناگهان پسرکی قد بلند که خیلی هم عجله دارد به او می خورد و کتاب ها از دست دخترک چشم سیاه می افتد و این می شود شروع آشنایی شان...
اما وارد دانشگاه که شدم فهمیدم چه آدم خیال پردازی هستم ...آنجا نه فنری بود نه دخترک چشم سیاه کتاب به دست و نه پسرک قد بلندی که به او بخورد....
دانشگاه هیچ کدام از این ها را نداشت..جایی بود پر از واحد هایی که فقط باید پاس می شدند...جایی بود که آدم ها ارزششان با یک عدد دو رقمی لعنتی سنجیده میشد...
همین طور که بیرون را نگاه می کردم خاطرات این چندسال از ذهنم عبور می کرد...به یاد استادی افتادم که اول صبح می آمد پنجره را باز می کرد ،یک نفس عمیق می کشید و یک گوشه کلاس می ایستاد و از زندگی می گفت ...از تجربیاتش...به نظرم او خوب فهمیده بود که این فرمول های بعضا بی خاصیت نمی توانند تضمینی برای آینده ما باشند...با یاد آودی اش ناخودآگاه لبخندی به لبم آمد...
یاد خیلی چیزها افتادم..اولین روز دانشگاه و شور و شوقی که برای رفتن به آنجا را داشتم...یاد اولین کلاس..یاد استاد بد اخلاقی که اصلا دوست نداشتم سر کلاسش بروم..یاد خیلی خاطرات تلخ و شیرین...
می دانی ما بهترین روزهای زندگی مان را خرج دانشگاه کردیم...جوانی مان را ...خیلی هایمان آنجا عاشق شدیم ..خیلی هایمان افسرده شدیم ..خیلی هایمان از خانواده دور شدیم...
غرق در خیالاتم بودم..اصلا متوجه نشدم کی از اتوبوس پیاده شده بودم...چشم باز کردم و دیدم نشسته ام روی همان صندلی که حرف های آخرت را روی همان زده بودی....
درست روبه روی همان درختی که همیشه میگفتی دوست داری بروی و بالایش بنشینی...
همین
#حسین_شفیع_زاده
telegram.me/hosseinshafiezadeh
https://instagram.com/hossein_shafiezadeh
- ۴.۱k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط