{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p3

با شنیدن اسمش خون تو رگام یخ بست....
ضربان قلبم روی هزار رفت..
اینا چی میگفتن؟؟
اون داره برمیگردی؟؟اونم الان؟؟امروز؟؟ چی بهشون بگم آخه..بگم خبر ندارم که داره برمیگرده؟؟خبر ندارم که نامزد عزیزم داره میاد!خدایا چقدر من بدبختم!
بهتره وانمود کنم خبر داشتم تا اینکه به سوالای بی جوابشون پاسخ بدم...
فقط باید مثل تموم این سالها نقش بازی کنند جواب خاله لبخندی زدم.
میدونستم که اگه بیشتر اینجا بمونم اشکام منو لو میدن؛بنابراین ازشون پرسیدم:
+راستی عمو و پدر بزرگ کجان؟؟
مامان بزرگ با عصبانیت ساختگی گفت:
&خونه تشریف دارن ولی انگار نیستن
متعجب پرسیدم
+چی؟؟چرا اونوقت؟؟
&یعنی شرکت کار خونه هم کار...اینطور نمیشه،باید ب حسابشون برسم،یکم استراحت هم لازمه.
+فعلا خونسردی تو حفظ کن مامانی،بعدا باهم درستشون میکنیم.
&ایول نوه گلم،اخر تو به دادم می رسی
+پس من فعلا برم ی سر بهشون بزنم و بعدشم برم اتاقم.
خاله منو با دستش هدایت کرد و گفت:
/آره برو تا اونا هم شوکه شن با دیدنت،بعدشم آماده شو که تهیونگ تو راهه،گفته که فرودگاه نریم خودش میاد خونه
سرمو تموم دادم و با گفتن باشه آیی به سمت اتاق کار راه افتادم ،دستم رو روی قلبم گذاشتم،انگاری میخواد از جا در بیاد !زده ب سرش ..آخه واسه کی آنقدر خودت رو به در و دیوار میزنی..آروم باش،اروم.
در اتاق باز بود و صدای عمو نیومد که داشت با پدر بزرگ درباره ی پروژه جدید حرف میزد.داخل رفتم اما اونا همچنان سرگرم کار بودند و متوجه اومدمم نشدند .مداد طراحی از دست عمو رو زمین افتاد.برش داشتم و جلوتر روی میز گذاشتم سرش رو بالا گرفت ...تا منو دید چند بار پشت سر هم پلک زد ،باصدایی که توش هم خوشحالی و هم تعجب موج میزد گفت :
~یو..یوحا تو کی اومدی دختر؟
توجه پدر بزرگ هم به ما جلب شد از تو نگاهش ی دنیا دلتنگی رو میشد خوند ، عمو محکم بغلم کرد.
~چرا بهمون نگفتی دخترم ؟؟مگه نگفتی ی ماه دیگه کارات طول می‌کشه و میای؟
+مگه خوشحال نشدی عمو؟چرا گفتم ولی زودتر کارا رو راستو ریست کردم و اومدم .
منو از آغوشش جدا کرد و گفت:
~منکه دارم بال در میارم،هم تو هم تهیونگ برگشتیم خونه اونم تو ی روز .
بعد حالت متفکری ب خودش گرفت و گفت:
~نکنه تهیونگم خبر نداره که برگشتی؟ میخوای اونم مثل ما غافلگیر کنی آره!!؟اینطور نیست پدر جان؟؟
به طرف پدر بزرگ رفتمو خودمو محکم انداختم تو بغلش ،طوری که صداش در اومد !
٫اخ کمرم دختر جان یواش تر...
+می‌دونی چقدر دلم واست تنگ شده بود؟؟
بعد از کلی احول پرسی ب سمت اتاقم راهی شدم
عمو بهم گفته بود برو آماده شو که آقاتون داره میاد، بالاخره بعد چند ماه دارین همو میبینیم به خودم خندیدم !
فقط چند ماه عمو جان!
بهتره میگفتی هفت سال!
حتی مطمئن نیستم منو ب خاطر بیاره!
.........
غلط املایی بود معذرت💘
لطفاً حمایتم کنید تازه کارم❤️🎀
دوست دار شماااا بوراممم💘😩
دیدگاه ها (۱۰)

p4

p5

p2

p1

عشق رمانتیک من ❤😎پارت ۴۹ویو کوک خیلی تحریک شده بودم ولی داد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط