{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خدایش عهدی بسته بود

با خدایش عهدی بسته بود

صبح زود همین که از خانه بیرون زد گفت:

مسابقه می دیم از الان تا شب

در همین وقت، چشمش به دختری که از سر کوچه می آمد افتاد،

نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:

فعلا یک هیچ - به نفع من ...
دیدگاه ها (۵)

پدرم نیست ...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

Start Again(31)صبح روز بعد...یونا از دیشب تقریباً یه لحظه هم...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖یک هفته گذشت.الین کم‌کم به زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط