وارد دفتر مدرسه ک شدم معلم کلاس دوم هزار تا سوال ازمون پر
وارد دفتر مدرسه ک شدم معلم کلاس دوم هزار تا سوال ازمون پرسید ما هم یه جواب الکی میگفتیم. بعدش گفت شماره هاتونو تو برگه بنویسیدید منم زرنگ بازی در اوردم و شماره بابام رو تو برگه نوشتم و گفتم من هیچ وقت شماره به پسر نمی دم معلم گفت دیگه باتو کار ندارم بروو منم رفتم و خوش حال بودم که دست از سرم برداشتن با یه نگاه بد به محمد ترسوندمش ولی اون خنده شیطانیش منو عذاب میداد دیگه من به خودم قول دادم هیچ وقت عاشق نشم که یک سال گزشت ا اون قضیه و ماه محرم بود من تو حسینیه داشتم با دوستام درد و دل میکردم که رفتم با دختر عموم اب بخورم پام سر خورد و نزدیک
بود برم تو بغل یکی از پسرا که اسمش متین بود خلاصه عشق بازی من دوباره شروع شد ولی من که عاشق نبودم همش تظاهر بود اخر ماه محرم بود که یه لبخند زدم براش اما توجهی نکرد به خیال خودم دوستش داشتم هر ماه فقط یک روز میدیدمش اونم تو راه مدرسه بود یک شب منو زینب با ماشین بابام به مسجد رفته بودیم و بعد از نماز رفتیم تو ماشین که یه پسره هم تو پارک بود که من خیال میکردم اسمش جواده اما در اصل اسمش مهدی بود چهار نفر بیشتر تو پارک نبودیم یه لحظه نگاهامون به هم دوخته شد از همون نگاه اول یه احساسی داشتم اما من به خودم قول داده بودم عاشق نشم دو روز که گذشت طاقت ندیدنش رو نداشتم هر شب با هم پارک میرفتیم و همو میدیدیم تا رسید شب پنجم که بارون میباریداون شب تنها بودیم منو مهدی هیچ وقت نمی خواستم غرورم رو بشکونم فقط به هم خیره شده بودیم که یه لبخند زد و من نگاهمو دزدیدم دیگه هیچ تا دو ماه به من لبخند میزد اما من توجه نمیکردم تا رسید جشن بیست و دو بهمن که قرار بود تو سالن ورزشی اجرا بشه من وارد شدم که یهو....... ادامه دارد بقیش
بود برم تو بغل یکی از پسرا که اسمش متین بود خلاصه عشق بازی من دوباره شروع شد ولی من که عاشق نبودم همش تظاهر بود اخر ماه محرم بود که یه لبخند زدم براش اما توجهی نکرد به خیال خودم دوستش داشتم هر ماه فقط یک روز میدیدمش اونم تو راه مدرسه بود یک شب منو زینب با ماشین بابام به مسجد رفته بودیم و بعد از نماز رفتیم تو ماشین که یه پسره هم تو پارک بود که من خیال میکردم اسمش جواده اما در اصل اسمش مهدی بود چهار نفر بیشتر تو پارک نبودیم یه لحظه نگاهامون به هم دوخته شد از همون نگاه اول یه احساسی داشتم اما من به خودم قول داده بودم عاشق نشم دو روز که گذشت طاقت ندیدنش رو نداشتم هر شب با هم پارک میرفتیم و همو میدیدیم تا رسید شب پنجم که بارون میباریداون شب تنها بودیم منو مهدی هیچ وقت نمی خواستم غرورم رو بشکونم فقط به هم خیره شده بودیم که یه لبخند زد و من نگاهمو دزدیدم دیگه هیچ تا دو ماه به من لبخند میزد اما من توجه نمیکردم تا رسید جشن بیست و دو بهمن که قرار بود تو سالن ورزشی اجرا بشه من وارد شدم که یهو....... ادامه دارد بقیش
- ۳.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط