{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود

مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی؟ !











پیرمرد گفت: نه ، میرم برینم تاریکه
دیدگاه ها (۱۹)

🍂🌸 امام حسن مجتبی (علیه السلام):🌸کسی که قرآن بخواند، دیر یا ...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

📖 آکادمی آستریاپارت ششم | «اولین همکاری»صبح روز بعد...آکادمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط