بازی تلخیست، وقتی در قماری سرسری
بازی تلخیست، وقتی در قماری سرسری
خشتخشتم را به دست آوردهای با دلبری....
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"
در خیابان ، زرد و تنها ماندهام... تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کردهام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری....
در مدار چشمهای روشن خورشیدیات
همچنان میچرخد و میخواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا!؟
اینقدر شاعر که در آغوش خود میپروری....
صبحها ،دنبال تو خورشید هم سر میزند....
از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری!
آمدی در خواب من ... پیراهن یاسی بپوش
دشت گُل وقتی به تن داری ؛ تماشاییتری
خشتخشتم را به دست آوردهای با دلبری....
برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"
در خیابان ، زرد و تنها ماندهام... تا بگذری
در غیاب روزهای رفتنت حک کردهام
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری....
در مدار چشمهای روشن خورشیدیات
همچنان میچرخد و میخواهدت این مشتری
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا!؟
اینقدر شاعر که در آغوش خود میپروری....
صبحها ،دنبال تو خورشید هم سر میزند....
از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری!
آمدی در خواب من ... پیراهن یاسی بپوش
دشت گُل وقتی به تن داری ؛ تماشاییتری
- ۶۶۳
- ۲۰ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط