{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری،

بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری،
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری ...!

برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"
در خیابان ، زرد و تنها مانده ام... تا بگذری!

در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام ،
اسم زیبای تو را بر خاتم انگشتری...!

در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات ،
همچنان میچرخد و میخواهدت این مشتری...!
این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟!
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری...!
صبح ها ،دنبال تو خورشید هم سر می زند...
از قوانین طبیعت ...یک سر و گردن سری... !
آمدی در خواب من ... پیراهن یاسی بپوش
دشت گُل وقتی به تن داری ؛تماشایی تری...!
شانه را بگذار و از آیینه دلجویی بکن ؛
وای ! اگر از زلف زیبایت بیفتد روسری....!
دیدگاه ها (۲)

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شدو نرفت از دل من مهر و وفا ،...

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و والسر المستودع ...

خواستم تا که بیایم سر بازار، نشد تا مرا هم بنویسند خریدار، ن...

تا کی طلب عشق کنم از دل سنگت ؟سخت است دگر باور قلب و دل تنگت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط