{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت یازدهم

فصل اول – پارت یازدهم
چند روز بعد، دوباره در استودیو. نور عصر از پنجره‌ها می‌تابید و فضای اتاق روشن‌تر از همیشه بود. یونا روی صندلی کنار میز نشسته بود و دفترچه‌اش را ورق می‌زد. یونگی پشت پیانو نشسته بود، بی‌صدا نت‌ها را امتحان می‌کرد.
یونا با تردید گفت:
«می‌تونم این قسمت از ترانه رو براتون بخونم؟»
یونگی سرش را بالا نیاورد.
«بخون. ببینیم ارزش داره یا نه.»
یونا لب‌هایش را روی هم فشار داد، اما چیزی نگفت. با صدای آرام شروع به خواندن چند خط کوتاه از ترانه‌اش کرد. کلمات ساده اما پر از احساس بودند.
یونگی دست‌هایش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و بی‌اختیار چند نت همراهش نواخت. یونا جا خورد، چون برای اولین بار دید او واقعاً به حرف‌هایش گوش داده است.
وقتی تمام شد، سکوتی سنگین افتاد. یونا با احتیاط پرسید:
«خب... چی فکر می‌کنید؟»
یونگی سرش را بلند کرد، نگاهش جدی و بدون احساس.
«خیلی خامه. ولی... بد هم نیست.»
یونا لبخند کوچکی زد. برای او همین جمله کوتاه به معنی یک قدم بزرگ بود.
«یعنی... می‌تونیم روش کار کنیم؟»
یونگی شانه بالا انداخت.
«اگه حوصله داری، چرا که نه.»
آن لحظه، برای اولین بار همکاری‌شان شبیه شروع چیزی واقعی شد. نه عشق، نه دوستی، فقط دو نفر که یاد می‌گرفتند می‌شود در کنار هم روی یک هدف مشترک تمرکز کرد.
اما حتی این همکاری کوچک هم، مثل یک ترک ریز روی دیوار سردی بود که یونگی دور خودش کشیده بود...

امیدوارم که از این پارت خوشتون اومده باشه لایک و کامنت یادتون نده دوستون دارم
به دوست هاتون معرفیم کنید ممنون میشم ازم حمایت کنید ♥️😘

#یونگی
#بی‌تی‌اس
#ارمی
#فیکشن
#فن‌فیک
دیدگاه ها (۰)

باز اومد با یه پارت جدید 🎊🎉فصل اول – پارت دوازدهمشب شده بود....

فصل اول – پارت سیزدهمروز بعد، استودیو پر از صدا بود. یونا با...

فصل اول – پارت دهمیونگی بیرون کافه نشست، لیوان قهوه‌اش را در...

سلام عزیزای من خیلی وقت بود فعالیتی نداشتم از اونجایی که مدا...

فصل اول – پارت هجدهمفردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طب...

فصل اول – پارت نوزدهم شب، خیابان‌های اطراف استودیو خلوت بود....

پارت بیست‌ودومروز بعد، یونگی با اصرار یونا را با خودش به است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط