باز اومد با یه پارت جدید 🎊🎉
باز اومد با یه پارت جدید 🎊🎉
فصل اول – پارت دوازدهم
شب شده بود. چراغهای استودیو روشن بودند و فضای اتاق آرامتر از همیشه به نظر میرسید. یونگی پشت پیانو ملودی آرامی مینواخت و یونا مشغول نوشتن کلمات روی دفترچهاش بود.
بعد از چند دقیقه، یونا نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن بخشی از ترانهای کرد که تازه نوشته بود:
«وقتی همه رفتن و تنها موندی...
وقتی دیوارها بلند شدن و صدایی نبود...
فقط سایهها جواب دادن، نه آدمها...»
صدایش آرام و لرزان بود، اما کلمات سنگینی داشت.
یونگی دستهایش روی کلیدهای پیانو یخ زد. انگار ضربهای به قلبش خورد. یاد گذشتهاش افتاد؛ شبهایی که واقعاً تنها مانده بود، شبهایی که فکر میکرد هیچکس برنمیگردد.
او به آرامی گفت:
«این... از کجا آوردی؟»
یونا لحظهای مکث کرد.
«نمیدونم. فقط چیزی بود که حس کردم. شاید به نظر خام بیاد.»
یونگی نگاهش را پایین انداخت. سعی کرد سرد به نظر برسد، اما لرزش صدایش لو میداد:
«نه... خام نیست. زیادی... واقعی بود.»
یونا با کنجکاوی به او نگاه کرد.
«یعنی بهت شبیه بود؟»
یونگی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند تلخی زد.
«تو زیادی سؤال میپرسی.»
اما درونش غوغایی به پا شده بود. او هیچوقت فکر نمیکرد کسی بتواند با چند کلمهی ساده، زخمش را اینطور عریان کند.
یونا چیزی نگفت. فقط دفترچهاش را بست و آرام روی میز گذاشت. در دلش حس کرد برای اولین بار کمی به دنیای درونی مین یونگی نزدیک شده... حتی اگر خودش هنوز نداند.
مثل همیشه لایک و کامنت فراموش نشده خوش حال میشم حمایتم کنید و بهم امید بدین ♥️🥹🫂😘😍
فصل اول – پارت دوازدهم
شب شده بود. چراغهای استودیو روشن بودند و فضای اتاق آرامتر از همیشه به نظر میرسید. یونگی پشت پیانو ملودی آرامی مینواخت و یونا مشغول نوشتن کلمات روی دفترچهاش بود.
بعد از چند دقیقه، یونا نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن بخشی از ترانهای کرد که تازه نوشته بود:
«وقتی همه رفتن و تنها موندی...
وقتی دیوارها بلند شدن و صدایی نبود...
فقط سایهها جواب دادن، نه آدمها...»
صدایش آرام و لرزان بود، اما کلمات سنگینی داشت.
یونگی دستهایش روی کلیدهای پیانو یخ زد. انگار ضربهای به قلبش خورد. یاد گذشتهاش افتاد؛ شبهایی که واقعاً تنها مانده بود، شبهایی که فکر میکرد هیچکس برنمیگردد.
او به آرامی گفت:
«این... از کجا آوردی؟»
یونا لحظهای مکث کرد.
«نمیدونم. فقط چیزی بود که حس کردم. شاید به نظر خام بیاد.»
یونگی نگاهش را پایین انداخت. سعی کرد سرد به نظر برسد، اما لرزش صدایش لو میداد:
«نه... خام نیست. زیادی... واقعی بود.»
یونا با کنجکاوی به او نگاه کرد.
«یعنی بهت شبیه بود؟»
یونگی لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند تلخی زد.
«تو زیادی سؤال میپرسی.»
اما درونش غوغایی به پا شده بود. او هیچوقت فکر نمیکرد کسی بتواند با چند کلمهی ساده، زخمش را اینطور عریان کند.
یونا چیزی نگفت. فقط دفترچهاش را بست و آرام روی میز گذاشت. در دلش حس کرد برای اولین بار کمی به دنیای درونی مین یونگی نزدیک شده... حتی اگر خودش هنوز نداند.
مثل همیشه لایک و کامنت فراموش نشده خوش حال میشم حمایتم کنید و بهم امید بدین ♥️🥹🫂😘😍
- ۴۶۵
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط