{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول – پارت سیزدهم

فصل اول – پارت سیزدهم
روز بعد، استودیو پر از صدا بود. یونا با ذوق دفترچه‌اش را باز کرده بود و سعی می‌کرد ملودی جدیدی با یونگی هماهنگ کند. او که دید یونگی خسته به نظر می‌رسد، با لحن شوخی گفت:
«این‌قدر جدی نباش! آدم فکر می‌کنه دنیا قراره تموم بشه.»
و بدون فکر، دستش را جلو برد و روی شانه‌ی یونگی گذاشت.
لحظه‌ای یخ‌زدگی مطلق.
یونگی ناگهان از جا پرید، انگار لمس او شوکی شدید به وجودش وارد کرده باشد. نگاهش تیره شد، صدایش لرزان اما خشمگین:
«هیچ‌وقت... دستت رو روی من نذار!»
یونا جا خورد. دستش را سریع عقب کشید.
«من... فقط می‌خواستم—»
یونگی با خشمی فروخورده ادامه داد:
«تو هیچی نمی‌دونی! همین رفتار لعنتی... همین بی‌خیالی و نزدیک شدنه که همیشه باعث می‌شه آدم‌ها فکر کنن می‌تونن همه‌چی رو درست کنن. و آخرش... فقط خراب می‌کنن و می‌رن.»
صدای او بلند شد. یونا برای اولین بار دید که خشم یونگی ریشه در درد گذشته دارد.
چشم‌های یونگی پر از خاطره شد؛ همان لحظه‌هایی که عشق قدیمیش هم درست با همین لبخند بی‌خیال و همین لمس ساده به او نزدیک شده بود، قبل از اینکه او را برای همیشه ترک کند.
یونا نفسش را حبس کرد.
«یونگی... من مثل اون نیستم.»
اما یونگی سرش را تکان داد، نگاهش به شدت سرد شد.
«همه مثل هم‌ان. فقط زمانش فرق می‌کنه.»
سکوت سنگینی بین‌شان افتاد. این بار، یونا برای اولین بار حس کرد شاید واقعاً نتونه به راحتی دیوارهای بلند یونگی رو بشکنه...

سلام عزیز های من عیدتون مبارک امیدوارم شاد و خوشحال باشید و در کنار خانواده سالم و سلامت باشید
امیدوارم از این پارت فیک هم خوشتون بیاد و مثل همیشه کامنت و لایک رو فراموش نکنید و ممنون میشم ازم حمایت کنید 😍😘♥️🎉🫂
دیدگاه ها (۰)

اینم پیج قبلیم هست که مسدود شده دوست داشتین بهش یه سر بزنید ...

فصل اول – پارت چهاردهمآن شب، یونا با چشمانی خیس از استودیو ب...

باز اومد با یه پارت جدید 🎊🎉فصل اول – پارت دوازدهمشب شده بود....

فصل اول – پارت یازدهمچند روز بعد، دوباره در استودیو. نور عصر...

پارت⁹چند روز بعد از برگشتن از سفر. عصر جمعه. بارون ملایمی می...

فصل اول – پارت هجدهمفردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طب...

پارت بیست‌ودومروز بعد، یونگی با اصرار یونا را با خودش به است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط