{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تناسخ زمان ] ۱۴ part

تناسخ زمان ] ۱۴ part


خورشید صبحگاهی از لای پرده‌های حریر اتاق عبور کرده و روی صورت خسته جونگ‌کوک لغزید، اما این نور نبود که او را از دنیای تاریک و مبهمِ خواب‌هایش بیرون کشید. او حس کرد چیزی نرم و کوچک مثل یک توپ پشمالو روی شکمش بالا و پایین می‌پرد و انگشتان ریزی با لجبازی سعی دارند پلک‌هایش را به زور باز کنند : بابایی پاشو دیگه خولسید خانم خیلی وقته اومده، ولی تو هنوز دالی مثل یک خلسِ تنبل خلوپف می‌کنی
جونگ‌کوک با ناله‌ای خفیف چشمانش را باز کرد و اولین چیزی که دید، صورتِ گرد و نمکین جی‌جی‌کی بود که در چند سانتی‌متری‌اش قرار داشت. پسرک با همان عینک آفتابیِ بزرگش که حالا کج روی سرش نشسته بود، به سینه پدرش کوبید و با لحنی که انگار دارد یک مأموریت نظامی را گزارش می‌دهد، گفت: اوما داره پنکیک دلست می‌کنه. اگه دیل بجنبی، من همه‌ی ستاله‌های لوی پنکیک‌ها لو می‌خولم و بلای تو فقط بشقاب خالی می‌مونه
جونگ‌کوک که هنوز گیج بود و سعی می‌کرد بفهمد آیا بالاخره به زمان خودش برگشته یا نه، با دیدن شیطنت چشمان جی‌جی‌کی، ناخودآگاه لبخندی روی لب‌هایش نشست. پسرک دست‌های کوچکش را دور گردن او حلقه کرد و با صدایی کیوت زیر گوشش زمزمه کرد: بابای؟ املوز دوباله با اژدها می‌جنگی؟ اگه می‌جنگی منم می‌خوام بیام، چون من شمشیل پلاستیکی‌ام لو پیدا کلدم
حسِ معصومیت و بوی شیرینِ بدن کودکانه جی‌جی‌کی، تمام دیوارهای دفاعی جونگ‌کوک را فروریخت. او که تا دیروز حتی تصور پدر بودن را هم نداشت، حالا با تمام وجود می‌خواست این موجود کوچک را بغل کرد او جی‌جی‌کی را گرفت و روی تخت غلتاند که باعث شد صدای خنده‌های بلند و ریسه رفتن‌های پسرک فضای اتاق را پر کند.
در همین لحظه ات، در حالی که پیش‌بند بسته بود و بوی وانیل و کره می‌داد، دم در اتاق ظاهر شد. با دیدن آن دو که روی تخت در حال بازی بودند، لبخندی از سر آسودگی زد و گفت : بسه دیگه دو تا پسر شیطون زودتر بیاین که صبحانه یخ کرد. پسرم زود بیا که بابایت باید لباسشو عوض کنه آماده بشه و بره شرکت بدو ابریشم من
جی‌جی کی عینک هایش را روی تخت انداخت با جثه کوچکش از تخت پایین شد با قدم های کوچکش به سوی مادرش رفت و دستش را در دست مادرش گذاشت و اتاق را به سکوت سپردند،
ات با خوش رویی فنجان جای سبز کم رنگ و خوش عطر را جلوی برادر شوهر محترمش گذاشت و مقابلش بر صندلی در کنار پسر کوچکش نشست وو سونگ فنجان را بلند کرد و بر لب هایش نهاد جرعه ای از آن چای خوش عطر و همچون گرم را نوشید بلافاصله آن را بر جایش قرار داد : خودت چطوری می هی چیزی که لازم نداری
دیدگاه ها (۱)

تناسخ زمان ]⁠ part ۱۵ ات در حینی که لیوان آب پرتقال را به سو...

تناسخ زمان ] ۱۶ part فضای اتاق با سقف‌های بلند و گچ‌بری‌های...

تناسخ زمان ]⁠ part ۱۳ ات لبخندی زد و چراغ بزرگ اتاق را خاموش...

تناسخ زمان ] ۱۲ part جونگ‌کوک که از دیشب تا به حال، میانِ خ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط