#ارباب.جذاب.من🌚♥️

#ارباب.جذاب.من🌚♥️
#part_8
#ارسلان
از عمارت زدم بیرون روندم سمت شرکت فکرم پیش دیانا بود دختر خوشگلی بود اونم فکر میکرد ک من انتخابش کردم تازه از ماجرا خبر دار شده خیلی چیز های مهمی هست ک از هیچی خبر نداره
و فعلا بهتره ندونه رسیدم به شرکت در پارکینگ باز بود ماشین رو بردم تو و رفتم بالا

#دیانا
خاله از اتاق رفت بیرون به اتاق یه نگاه انداختم یه کمد بزرگ بود ک یه ذره اونور تر یه تخت دو نفره بود با تم یاسی و سفید
رو به روی تخت یه در سفید رنگ رو ک حدس زدم حموم باشه
بغل حموم هم یه کمد دیگه بود و سمت راست کمد میز کار بود بغل میز کار هم یه میز ساده بود ک روش چندتا عطر و ژل مو سشوار بود
کوله ام رو گذاشتم زمین رفتم سمت کمدی ک بغل حموم بود باز کردم خالی بود فکر کنم اینجا برای منه ولی لباسام رو نذاشتم تو نمد همون جوری کوله ام رو گذاشتم تو کمد
مانتوم رو با یه هودی زرد رنگ عوض کردم این هودی رو خالم ک تو شهر زندگی میکرد برام آورده بود وگرنه تو روستا ک بجز مانتو و تونیک چیز دیگه ایی نبود

#ادامه.دارد
#رمان.واقعیت.ندارد
#لایک.یادتون.نره🌕☘
دیدگاه ها (۰)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

رمان عشق ممنوع

[چند پارتی]

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

به زیباییه مشکی

وقتی بچه دارین ولی .. . گوشی رو سر جاش گذاشتم و با بیچاره گی...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

پارت ۴۰

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط