اربابجذابمن

#ارباب.جذاب.من🌝♥️
#part_10
#دیانا
ارباب رو تخت دراز کشیده رو بود ساعد دستش رو چشماش بود پسر فوق العاده جذابی بود نصف دختر های روستا ازشون بود ک همسر ارباب بشن ولی من همچین آرزو رو نداشتم من دوست داشتم با کسی ک دوسش دارم ازدواج کنم
نه اجباری بلند غمگینی زدم و رفتم رو تخت نشستم گفتم: ارباب؟
ارسلان:بله
دیانا:ببخشید من وسایلم و لباس هام رو کجا بزارم؟
ارباب با قیافه خیلی باحالی نگام کرد و گف: رو سر من
و دوباره ساعد دستش رو گذاشت چشماش
گفتم:بله؟
ارباب: تو خودت ذهنت کار نمیکنه
دیانا:بله؟
ارباب: قرص بله خوردی احیانا؟
دیانا:بله
ارباب با قیافه ایی ک قشنگ میشد تاسف رو تو چشماش خوند نگام کرد و گف: بزار تو یکی از کمد های ابن اتاق دیگه حالا هم حرف نزن بزار تا قبل از شام یه ذره استراحت کنم
چیزی نگفتم و رفتم در کمدی ک خالی بود رو باز کردم

#ادامه.دارد.☘🌚
#رمان.واقعیت.ندارد
#لایک.یادتون.نره.🌸💛
دیدگاه ها (۷)

#ارباب.جذاب.من🙂♥️#part_1۱#دیانا کل لباس هام رو ریختم رو زمین...

#ارباب.جذاب.من《🕊 ♥️》#part_1۲#دیانا ارباب:آره کاری داری خورشی...

#ارباب.جذاب.من.🌸♥️#part_9#دیانا خودمو پرت کردم رو تخت نگاهی ...

#ارباب.جذاب.من🌚♥️#part_8#ارسلاناز عمارت زدم بیرون روندم سمت ...

بهم گفت, عشق ' مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی م...

part 11ویو ا.ت با حرفی که زد شکه شدم ینی خودشم قبول داره روا...

آن سوی آینه P36پیشش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم(ویو ا.ت ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط