part²⁵
part²⁵
جئون تا چشمش به ا.ت افتاد، یه نفس عمیق کشید. انگار تموم دنیاش دوباره روشن شد... خیالش راحت شد که نفس میکشه... که زندهست...
ولی فقط کافی بود نگاهش بچرخه سمت داخل خونه... سمت لوکاس...
همونجا بود که آتیش از توی چشماش زبونه کشید.
بدون حتی یه لحظه مکث، پرید سمت لوکاس. با تمام قدرت، با خشم خالص، شروع کرد به مشت زدن...
مشت پشت مشت... محکم... سنگین...
با هر ضربه، خون بیشتر روی دستهاش میپاشید. صدای برخورد مشتها مثل طبل توی خونه میپیچید.
لوکاس بیحرکت افتاده بود، صورتش غرق خون شده بود. یه رگه خون از کنار لبش سرازیر شده بود.
ا.ت نمیتونست این صحنه رو بیشتر از این تحمل کنه.
نزدیک شد. با چشمای پر اشک، لرزون، دستشو روی بازوی جئون گذاشت...
«توروخدا... کوک... بسه... ولش کن... تمومش کن...»a.t
صدای دختر بغضدار بود، شکستخورده، پر از ترس... پر از عشق.
جئون سرشو چرخوند، نگاهش رفت توی چشمای ا.ت...
همونجا بود که خشمش ریخت. نفس عمیقی کشید. مشتهاش شل شد. بدن نیمهجون لوکاسو رها کرد.
آروم بلند شد...
اومد سمت ا.ت...
بیهیچ حرفی... اونو کشید توی آغوشش.
ا.ت بغضشو نتونست نگه داره... سرشو گذاشت روی سینهی جئون و زد زیر گریه.
دستای جئون دورش حلقه شد. یکی از دستاش آروم روی موهای دختر میکشید...
«آروم باش... تموم شد... من اینجام...»jk
صدای جئون گرم و آروم بود.
بعد دستشو آورد بالا، گذاشت روی صورت خیس از اشک ا.ت...
و یه بوسه آروم روی لباش گذاشت. کوتاه، ولی پر از حس... پر از درد... پر از دوست داشتن.
بعد دست ا.ت رو گرفت...
نگاهی به خونه انداخت... خونهای که پر شده بود از خون، خشم، فریاد و خاطراتی که باید پاک میشدن...
و بدون اینکه برگرده...
دستشو محکم گرفت... و از اون خونهی نفرینشده برد...
جئون تا چشمش به ا.ت افتاد، یه نفس عمیق کشید. انگار تموم دنیاش دوباره روشن شد... خیالش راحت شد که نفس میکشه... که زندهست...
ولی فقط کافی بود نگاهش بچرخه سمت داخل خونه... سمت لوکاس...
همونجا بود که آتیش از توی چشماش زبونه کشید.
بدون حتی یه لحظه مکث، پرید سمت لوکاس. با تمام قدرت، با خشم خالص، شروع کرد به مشت زدن...
مشت پشت مشت... محکم... سنگین...
با هر ضربه، خون بیشتر روی دستهاش میپاشید. صدای برخورد مشتها مثل طبل توی خونه میپیچید.
لوکاس بیحرکت افتاده بود، صورتش غرق خون شده بود. یه رگه خون از کنار لبش سرازیر شده بود.
ا.ت نمیتونست این صحنه رو بیشتر از این تحمل کنه.
نزدیک شد. با چشمای پر اشک، لرزون، دستشو روی بازوی جئون گذاشت...
«توروخدا... کوک... بسه... ولش کن... تمومش کن...»a.t
صدای دختر بغضدار بود، شکستخورده، پر از ترس... پر از عشق.
جئون سرشو چرخوند، نگاهش رفت توی چشمای ا.ت...
همونجا بود که خشمش ریخت. نفس عمیقی کشید. مشتهاش شل شد. بدن نیمهجون لوکاسو رها کرد.
آروم بلند شد...
اومد سمت ا.ت...
بیهیچ حرفی... اونو کشید توی آغوشش.
ا.ت بغضشو نتونست نگه داره... سرشو گذاشت روی سینهی جئون و زد زیر گریه.
دستای جئون دورش حلقه شد. یکی از دستاش آروم روی موهای دختر میکشید...
«آروم باش... تموم شد... من اینجام...»jk
صدای جئون گرم و آروم بود.
بعد دستشو آورد بالا، گذاشت روی صورت خیس از اشک ا.ت...
و یه بوسه آروم روی لباش گذاشت. کوتاه، ولی پر از حس... پر از درد... پر از دوست داشتن.
بعد دست ا.ت رو گرفت...
نگاهی به خونه انداخت... خونهای که پر شده بود از خون، خشم، فریاد و خاطراتی که باید پاک میشدن...
و بدون اینکه برگرده...
دستشو محکم گرفت... و از اون خونهی نفرینشده برد...
- ۱۹.۳k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط