گفتم شاید دلتون بخواد که هیون یعنی اکس ماری چه قیافه ای د
گفتم شاید دلتون بخواد که هیون یعنی اکس ماری چه قیافه ای داره ویدیو دوم هیون حالا اگه تونستید بهش فعش بدید😃
تنها با دشمن برادرم < 12
_جونگکوک
_بله
_میخوام برم بیرون
_وایستا برم کلید موتور بردارم
_باشه
بعد اینکه اومد رفتیم سمت یه جایی که با هیون همیشه میرفتم درسته همون پارک بچگیم روی تاب نشستم خودمو تاب دادم به زمان هایی که با اون گذروندم فکر میکردم یادمه دقیقا چهار سال پیش از دبیرستان باهم میومدیم اینجا من رو تاب مینشستم و اون میرفت همیشه برام بستنی میگرفت و بعد منو تاب میداد چرا انقدر بد شد اون خیلی مهربون بود من عاشقش بودم یادمه رفتیم بیرون نزدیک بود پنجره اهنی که بیافته روم و اون اومد منو کنار زد افتاد رو خودش یه هفته بیمارستان بودم
<3 سال پیش>
_هیون .... چرا ... چرا نجاتم دادی الان خودت رو تخت بیمارستانی
_گریه نکن خرگوش کوچولوی من مگه من میتونم بزارم یه تار مو از تو کم بشه
_اما .. خودت ببین.. تو الان یه هفته نمیتونی راه بری...
_من حاظرم بمیرم اما نزارم یه خراش کوچولو رو تو باشه
<برگشت به حال>
بهترین خاطراتم با اون داشتم چرا اخه برای چی باید خونوادم بکشه چرا بعد یک سال رابطه عاشقانه که داشتیم عوض شد
<یک سال پیش>
_هیون لطفا لطفا چرا انقدر بد شدی خواهش میکنم بس کن
_من بس کنم؟ واقا از اینکه اون مرتیکه داره باهات لاس میزنه خوشت میاد
_هیون اون پسر عموعه منه اون برادرم میمونه ما باهم همیشه شوخی میکنی تو حق نداشتی اونو کتک بزنی
_من حالیم نمیشه این حرف ها شمارشو پاک کن دیگه نبینم باهات
_منظورت چیه هیون ما همیشه باهم بودیم
بعد حرفم صورتم سوزش احساس کردم درسته اون منو سیلی زد
_الان دست روم بلند کردی؟
_یه بار دیگه اسم اون نمک حروم به زبون بیاری از این بدتر ها سرت میارم
گوشیم بزور گرفت و زدش زمین کامل خردش کرد و گفت
_گوشی جدید برات میگیرم با سیمکارت جدید و شماره اونو توش ببینم مطعن باش میکشمت
<برگشت به حال>
از اون روز همه چی عوض شد نه میتونستم ازش جدا شم نه درست میشد یک سال بزور خونوادم میدیدم و حتی نمیتونستم برم بیرون چون منو خونه خودش زندانی کرد و مجبورم میکرد فیلم هایی با خنده بگیرم برای پدرم بفرستم تا دنبالم نیان فکر کنند رفتم مسافرت اگه اگه اون روز تهیونگ نمیومد و منو نجات نمیداد حتما میمردم روز اخر خوب یادمه هیون منو با پارچه به تخت وصل کرد و میخواست منو حا / مله کنه تا موقعی که بچه رو به دنیا نیارم همون جا زندونی کنه و بعدش مجبور باشم باهاش بمونم چون مادر اون بچم اما همون لحظه که منو به تخت وصل کرد و میخواست لباس هامو.. تهیونگ زنگ زد به گوشیم و هیون با دیدنش عصبی شد یه سیلی محکم منو زد گفت
_مگه نگفتم حق نداری باهاش صحبت کنی این شماره چیه
_هیون بخدا نمیدونم
_خفشو
_هیون خواهش میکنم ولم کن
_علو
_تلفن ماری دست تو چیکار میکنه
_قراره ماری بشه مادر بچم حق ندارم گوشی زنم جواب بدم
_تهیونگ نجاتم بده
_مگه نگفتم خفه شوو
_تهیونگ خواهش میکنم منو میکشهه
تلفن پرت کرد سمت مبل اومد و با مشت لگد شروع به زدنم کرد
<زمان حال>
اون روز اخرین بار بود پیش هیون بودم چون بعد اینکه منو زد از هوش رفتم و نتونست کاری کنه خوشبختانه و وقتی چشمام باز کردم رو تخت بودم بالا سرم تهیونگ بود و بعد دیدنم اومد سمتم بغلم کرد و فهمیدم هیون از پیش پلیس فرار کرده اما بعدا فهمیدم اونو اصلا پیش پلیس نبرد پیش خود تهیونگ بود اما تهیونگ چرا پیش خودش نگهه داشته نمیدونم ولی از پیش تهیونگ فرار کرد نه پلیس
_چقدر میخواهی فکر کنی تاب بخوری
_جونگکوک
_بله
_بنظرت چرا انسان ها یه شبه میتوند عوض بشن
_وقتی حس کنند اون چیزی که میخوان امکان داره از دست بدن
_یعنی هیون اون شب فکر کرده منو قراره از دست بده با اونکار ها میخواست منو نگه داره
_مگه چیکار کرده
_ولش مهم نیست کجا بریم
_بریم خونه من لباس بردارم هیچی با خودم نیاوردم خونتون
_باشه
تنها با دشمن برادرم < 12
_جونگکوک
_بله
_میخوام برم بیرون
_وایستا برم کلید موتور بردارم
_باشه
بعد اینکه اومد رفتیم سمت یه جایی که با هیون همیشه میرفتم درسته همون پارک بچگیم روی تاب نشستم خودمو تاب دادم به زمان هایی که با اون گذروندم فکر میکردم یادمه دقیقا چهار سال پیش از دبیرستان باهم میومدیم اینجا من رو تاب مینشستم و اون میرفت همیشه برام بستنی میگرفت و بعد منو تاب میداد چرا انقدر بد شد اون خیلی مهربون بود من عاشقش بودم یادمه رفتیم بیرون نزدیک بود پنجره اهنی که بیافته روم و اون اومد منو کنار زد افتاد رو خودش یه هفته بیمارستان بودم
<3 سال پیش>
_هیون .... چرا ... چرا نجاتم دادی الان خودت رو تخت بیمارستانی
_گریه نکن خرگوش کوچولوی من مگه من میتونم بزارم یه تار مو از تو کم بشه
_اما .. خودت ببین.. تو الان یه هفته نمیتونی راه بری...
_من حاظرم بمیرم اما نزارم یه خراش کوچولو رو تو باشه
<برگشت به حال>
بهترین خاطراتم با اون داشتم چرا اخه برای چی باید خونوادم بکشه چرا بعد یک سال رابطه عاشقانه که داشتیم عوض شد
<یک سال پیش>
_هیون لطفا لطفا چرا انقدر بد شدی خواهش میکنم بس کن
_من بس کنم؟ واقا از اینکه اون مرتیکه داره باهات لاس میزنه خوشت میاد
_هیون اون پسر عموعه منه اون برادرم میمونه ما باهم همیشه شوخی میکنی تو حق نداشتی اونو کتک بزنی
_من حالیم نمیشه این حرف ها شمارشو پاک کن دیگه نبینم باهات
_منظورت چیه هیون ما همیشه باهم بودیم
بعد حرفم صورتم سوزش احساس کردم درسته اون منو سیلی زد
_الان دست روم بلند کردی؟
_یه بار دیگه اسم اون نمک حروم به زبون بیاری از این بدتر ها سرت میارم
گوشیم بزور گرفت و زدش زمین کامل خردش کرد و گفت
_گوشی جدید برات میگیرم با سیمکارت جدید و شماره اونو توش ببینم مطعن باش میکشمت
<برگشت به حال>
از اون روز همه چی عوض شد نه میتونستم ازش جدا شم نه درست میشد یک سال بزور خونوادم میدیدم و حتی نمیتونستم برم بیرون چون منو خونه خودش زندانی کرد و مجبورم میکرد فیلم هایی با خنده بگیرم برای پدرم بفرستم تا دنبالم نیان فکر کنند رفتم مسافرت اگه اگه اون روز تهیونگ نمیومد و منو نجات نمیداد حتما میمردم روز اخر خوب یادمه هیون منو با پارچه به تخت وصل کرد و میخواست منو حا / مله کنه تا موقعی که بچه رو به دنیا نیارم همون جا زندونی کنه و بعدش مجبور باشم باهاش بمونم چون مادر اون بچم اما همون لحظه که منو به تخت وصل کرد و میخواست لباس هامو.. تهیونگ زنگ زد به گوشیم و هیون با دیدنش عصبی شد یه سیلی محکم منو زد گفت
_مگه نگفتم حق نداری باهاش صحبت کنی این شماره چیه
_هیون بخدا نمیدونم
_خفشو
_هیون خواهش میکنم ولم کن
_علو
_تلفن ماری دست تو چیکار میکنه
_قراره ماری بشه مادر بچم حق ندارم گوشی زنم جواب بدم
_تهیونگ نجاتم بده
_مگه نگفتم خفه شوو
_تهیونگ خواهش میکنم منو میکشهه
تلفن پرت کرد سمت مبل اومد و با مشت لگد شروع به زدنم کرد
<زمان حال>
اون روز اخرین بار بود پیش هیون بودم چون بعد اینکه منو زد از هوش رفتم و نتونست کاری کنه خوشبختانه و وقتی چشمام باز کردم رو تخت بودم بالا سرم تهیونگ بود و بعد دیدنم اومد سمتم بغلم کرد و فهمیدم هیون از پیش پلیس فرار کرده اما بعدا فهمیدم اونو اصلا پیش پلیس نبرد پیش خود تهیونگ بود اما تهیونگ چرا پیش خودش نگهه داشته نمیدونم ولی از پیش تهیونگ فرار کرد نه پلیس
_چقدر میخواهی فکر کنی تاب بخوری
_جونگکوک
_بله
_بنظرت چرا انسان ها یه شبه میتوند عوض بشن
_وقتی حس کنند اون چیزی که میخوان امکان داره از دست بدن
_یعنی هیون اون شب فکر کرده منو قراره از دست بده با اونکار ها میخواست منو نگه داره
_مگه چیکار کرده
_ولش مهم نیست کجا بریم
_بریم خونه من لباس بردارم هیچی با خودم نیاوردم خونتون
_باشه
- ۷.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط