#بزرگترین_آرزو
#بزرگترین_آرزو
P2
چشماشو باز کرد..
یه جای ناآشنا بود..
دستشو روی سرش گذاشت و خواست نیم خیز بشه اما درد بدی تو قسمتِ کمرش ایجاد شد و اجازه این کار رو بهش نداد..
+هی هی هی.. نباید بلندشی..!
به سمتش اومد و سعی کرد دوباره اونو روی تختش دراز کنه..
_من باید برم..
+متاسفانه تا خوب نشدی اجازه نداری جایی بری..
ابرو بالا داد و عصبی پرسید:
_اونوقت کی میخواد جلومو بگیره؟!
دست به سینه شد و مقابلش ایستاد..
+من!
تک خنده ای کرد...
_یِ جوجه میخواد جلویِ منو بگیره؟!
+فعلا که همین یِ جوجه نجاتِت داده..
بیرون از اتاق رفت و بعد از گرفتن سینی غذا داخل اتاق شد..
سینی رو جلوش گرفت و سری تکون داد..
+دوروزه که مدام خوابی.. باید یچیزی بخوری که بدنت مقاوم بشه..
چشماشو ریز کرد و تحدید وار ادامه داد..
+ درضمن فکر نکن چون یک فراری ای ازت میترسما.. قد و هیکلمو نبین! من خودم خَتمِ روزِگارم..
بعد از گذاشتنِ سینی جلوش... به سمت بیرون قدم برداشت و درهمین حِین حرفشو به زبون اورد..
+دکتری که اومد واسه معاینه ات گفت باید مایعات زیاد بخوری پس خواهشاً اگه ازون لجبازاشی، جلویِ من لجبازی نکن....
به سمتِ گوشیش رفت و اونو روشن کرد.. باید سردرمیورد اون چیکار کرده... بعد از کشت و گذار تو سایتا هیچ چیز خاصی نصیبِش نشد.. چون هیچ کسی درمورد جرمی که مرتکب شده بود توضیحی نداده بود..
+به ایناهم میگن خبرنگار؟ آخه این چِرت و پِرتا چیه پخش کردن؟ این مرد ۳۰ سال سن دارد...؟ ودفاخ فقط همینو ازش میدونن!؟
او مردی سرد و بی روح است؟ اخه یکی نیس بگه مرد یا زن حسابی تو مگه از نزدیک دیدیش که واسه خودت یچیزی بَلغور میکنی؟؟!!
قسمت نظرات رو باز کرد و شروع کرد به خوندن نظر هایی که لایک بیشتری خورده بودن..
با دیدن یکی از نظرها صدای خنده اش سکوت خونه رو شکست..
-« وای باورتون نمیشه.. از وقتی عکسشو دیدم همش این اهنگ تو ذهنم پلی میشه.. mama l'm in love with or criminalمامان من عاشق یک خلافکار شدم...»
+وایی خدا مردم رد دادن!!!
_این تویی که رد دادی..
به سمتش برگشت و اونو درحالی که تو چهارچوب در ایستاده بود و یک دستش روی گوشه در تکیه گاهش شده بود آنالیز کرد..
در یک آن انگار تغییر مود داد..
+فکر کنم بهت گفتم باید استراحت کنی..!
_منم بهت فهموندم تو کسی نیستی که بخوای واسه کارای من نظر بدی...
P2
چشماشو باز کرد..
یه جای ناآشنا بود..
دستشو روی سرش گذاشت و خواست نیم خیز بشه اما درد بدی تو قسمتِ کمرش ایجاد شد و اجازه این کار رو بهش نداد..
+هی هی هی.. نباید بلندشی..!
به سمتش اومد و سعی کرد دوباره اونو روی تختش دراز کنه..
_من باید برم..
+متاسفانه تا خوب نشدی اجازه نداری جایی بری..
ابرو بالا داد و عصبی پرسید:
_اونوقت کی میخواد جلومو بگیره؟!
دست به سینه شد و مقابلش ایستاد..
+من!
تک خنده ای کرد...
_یِ جوجه میخواد جلویِ منو بگیره؟!
+فعلا که همین یِ جوجه نجاتِت داده..
بیرون از اتاق رفت و بعد از گرفتن سینی غذا داخل اتاق شد..
سینی رو جلوش گرفت و سری تکون داد..
+دوروزه که مدام خوابی.. باید یچیزی بخوری که بدنت مقاوم بشه..
چشماشو ریز کرد و تحدید وار ادامه داد..
+ درضمن فکر نکن چون یک فراری ای ازت میترسما.. قد و هیکلمو نبین! من خودم خَتمِ روزِگارم..
بعد از گذاشتنِ سینی جلوش... به سمت بیرون قدم برداشت و درهمین حِین حرفشو به زبون اورد..
+دکتری که اومد واسه معاینه ات گفت باید مایعات زیاد بخوری پس خواهشاً اگه ازون لجبازاشی، جلویِ من لجبازی نکن....
به سمتِ گوشیش رفت و اونو روشن کرد.. باید سردرمیورد اون چیکار کرده... بعد از کشت و گذار تو سایتا هیچ چیز خاصی نصیبِش نشد.. چون هیچ کسی درمورد جرمی که مرتکب شده بود توضیحی نداده بود..
+به ایناهم میگن خبرنگار؟ آخه این چِرت و پِرتا چیه پخش کردن؟ این مرد ۳۰ سال سن دارد...؟ ودفاخ فقط همینو ازش میدونن!؟
او مردی سرد و بی روح است؟ اخه یکی نیس بگه مرد یا زن حسابی تو مگه از نزدیک دیدیش که واسه خودت یچیزی بَلغور میکنی؟؟!!
قسمت نظرات رو باز کرد و شروع کرد به خوندن نظر هایی که لایک بیشتری خورده بودن..
با دیدن یکی از نظرها صدای خنده اش سکوت خونه رو شکست..
-« وای باورتون نمیشه.. از وقتی عکسشو دیدم همش این اهنگ تو ذهنم پلی میشه.. mama l'm in love with or criminalمامان من عاشق یک خلافکار شدم...»
+وایی خدا مردم رد دادن!!!
_این تویی که رد دادی..
به سمتش برگشت و اونو درحالی که تو چهارچوب در ایستاده بود و یک دستش روی گوشه در تکیه گاهش شده بود آنالیز کرد..
در یک آن انگار تغییر مود داد..
+فکر کنم بهت گفتم باید استراحت کنی..!
_منم بهت فهموندم تو کسی نیستی که بخوای واسه کارای من نظر بدی...
- ۱۰.۵k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط