بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P4
+میخوای وکیلت باشم؟
_فکر نمیکنم اونقدرام کارِت خوب باشه... پس میتونم یکی دیگه رو پیدا کنم..
بعد از زدن این حرف، از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاق قدم برداشت و این مصادف شد با بلند شدن صدای کاترینا:
+جوجه رو اخر پاییز میشمُرَن مستر..
بی توجه به حرفی که اون زد داخل اتاق شد و با دیدن آینه قدیِ گوشه دیوار جلو رفت و روبه روش قرار گرفت...
زیر پوشی که تنش بود رو کمی بالا داد تا زخمِ پهلو شو چک کنه..
دستی روش کشید و همین باعث شد تا از درد صورتش جمع بشه..
زیر پوشش رو پایین داد و روی تخت نشست...
اینکه مجبور بود اینجا بمونه و یجورایی وقتشو طَلف کنه عصبیش میکرد..
و حتی فکر کردن به خزعبلاتی که بهش نسبت داده بودن آشفته ترش میکرد..
کاترینا داخل اتاق شد و یِراست به سمت سینیِ غذایی که براش آورده بود و حالا روی پاتختی گذاشته شده بود رفت..
+چرا نخوردیش؟!؟!
_میل ندارم..
مقابلش قرار گرفت..
+مگه قراره میل داشته باشی؟ فقط باید یچیزی بخوری که سرحال بمونی.. بعدشم.. اونقدرام دستپختم بد نیست.
سرشو بلند کرد و مُلتَمِس به اون خیره شد..
_ زندگیم رو هواس اونوقت انتظار داری بشینم دستپختتو تست کنم؟!
ابرو بالا داد:
+عاها.. خب حالا چون زندگیت رو هواس.. نمیخوای چیزی بخوری؟! قسط داری فُتوسَنتِز کنی آیا!؟
سکوت عجیبی بینشون شکل گرفت.. انگار با چشماشون داشتن همو قورت میدادن و دراین بین صدای زنگ در بلند شد..
کاترینا کلافه چشماشو بهم زد عقب گرد کرد تا از اتاق بیرون بره اما هنوز قدمی برنداشته بود که صدای مرد متوقفش کرد..
_با کسی زندگی میکنی؟
به سمت اون برگشت و سری تکون داد :
+کسیو ندارم..
مکثی کرد و همین باعث اعتراض اون شد..
_منتظر رشوه ای؟ خب برو ببین کیه دیگه!!
با حرص چشماشو روی هم فشرد و بدون حرفی بیرون رفت..
اینم ۴ پارت اول که قولشو داده بودم:)
P4
+میخوای وکیلت باشم؟
_فکر نمیکنم اونقدرام کارِت خوب باشه... پس میتونم یکی دیگه رو پیدا کنم..
بعد از زدن این حرف، از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاق قدم برداشت و این مصادف شد با بلند شدن صدای کاترینا:
+جوجه رو اخر پاییز میشمُرَن مستر..
بی توجه به حرفی که اون زد داخل اتاق شد و با دیدن آینه قدیِ گوشه دیوار جلو رفت و روبه روش قرار گرفت...
زیر پوشی که تنش بود رو کمی بالا داد تا زخمِ پهلو شو چک کنه..
دستی روش کشید و همین باعث شد تا از درد صورتش جمع بشه..
زیر پوشش رو پایین داد و روی تخت نشست...
اینکه مجبور بود اینجا بمونه و یجورایی وقتشو طَلف کنه عصبیش میکرد..
و حتی فکر کردن به خزعبلاتی که بهش نسبت داده بودن آشفته ترش میکرد..
کاترینا داخل اتاق شد و یِراست به سمت سینیِ غذایی که براش آورده بود و حالا روی پاتختی گذاشته شده بود رفت..
+چرا نخوردیش؟!؟!
_میل ندارم..
مقابلش قرار گرفت..
+مگه قراره میل داشته باشی؟ فقط باید یچیزی بخوری که سرحال بمونی.. بعدشم.. اونقدرام دستپختم بد نیست.
سرشو بلند کرد و مُلتَمِس به اون خیره شد..
_ زندگیم رو هواس اونوقت انتظار داری بشینم دستپختتو تست کنم؟!
ابرو بالا داد:
+عاها.. خب حالا چون زندگیت رو هواس.. نمیخوای چیزی بخوری؟! قسط داری فُتوسَنتِز کنی آیا!؟
سکوت عجیبی بینشون شکل گرفت.. انگار با چشماشون داشتن همو قورت میدادن و دراین بین صدای زنگ در بلند شد..
کاترینا کلافه چشماشو بهم زد عقب گرد کرد تا از اتاق بیرون بره اما هنوز قدمی برنداشته بود که صدای مرد متوقفش کرد..
_با کسی زندگی میکنی؟
به سمت اون برگشت و سری تکون داد :
+کسیو ندارم..
مکثی کرد و همین باعث اعتراض اون شد..
_منتظر رشوه ای؟ خب برو ببین کیه دیگه!!
با حرص چشماشو روی هم فشرد و بدون حرفی بیرون رفت..
اینم ۴ پارت اول که قولشو داده بودم:)
- ۴.۵k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط