{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی انبار آه شد و سر تون داد

یونگی اينبار آهى كشيد و سرى تكون داد:
"كجا برم وقتى دليلِ تمامِ نفسهام،مقابلمه؟"
لبِ پايينت رو گزيدى.با نگاهِ خمارت؛به چشمهاىِ كشيده اش نگاه كردى و بعد؛با بلند شدن روىِ پنجه پاهات،بوسه سبك و شلخته اى؛روىِ لبهاش كاشتى:
"ميدونى كه..دوستت…دارم؟"
یونگی تك خنده اى كرد.هومى كشيد و بعد خيلى آروم؛درحالى كه دستهاش دورِ كمرت حلقه شده بود؛تورو از پيستِ رقص؛سمتِ راهروىِ خلوتى كه به اتاق هاىِ vip منتهى ميشد؛برد.
به ديوار تكيه دادت و دقيق به چهره خواب آلودت،نگاه كرد:
"حالت خوبه؟"
سرت رو براش تكون دادى و بعد،با كشيدنِ يقه اش اون رو به خودت نزديكتر كردى:
"يكى از اين اتاق هارو..ميخوام!"
پسرِ بزرگتر،ابرويى بالا انداخت:
"اتاق؟چرا؟"
لبهات رو،اينبار به گوشش چسبوندى.درحالى كه ميدونستى چقدر روىِ گوشهاش حساسِ،از عمد با لحنى خمار شده؛لب زدى:
"چون ميخوام با همين نگاهِ جدى كه دارى،روىِ اون تخت..به فاكم بدى!"


نچ نچ بی تربیت👀👀
دیدگاه ها (۲)

ترم جديد شروع شده بود و تو،بى حوصله تر از هميشه،بخاطر معده و...

مردِ مقابلت رو همونجا ديده بودى.دراصل از دور با دوستهات زيرِ...

همين بى حركت بودنش،كمى كفريت كرد براىِ همين،درحالى كه همچنان...

بعد از دعواىِ بدى كه با دوست پسرت داشتى،به پارتىِ دوستت رفتى...

ناخودآگاه خنده ات گرفت و باعث شدى تا مردِ بزرگتر،ابرويى بالا...

یونگی نيشخندى زد و نگاهه خريدارانه اى به يقه بازِ لباست اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط