{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترم جدد شروع شده بود و توب حوصله تر از همشهبخاطر معد

ترم جديد شروع شده بود و تو،بى حوصله تر از هميشه،بخاطر معده و سر دردت؛تو كلاس نشسته بودى.
بعد از چند دقيقه انتظار،بالاخره استادِ جديدِ روانشناسيتون،وارد كلاس شد.
بى اهميت نسبت به حضورش،تنها به طراحى كردنت روىِ برگه زيرِ دستت،ادامه دادى.
اما همه چيز زمانى عوض شد كه اون مرد،شروع به معرفىِ خودش كرد.
با شنيدنِ صداىِ آشناش،ناباورانه سرت رو بلند و بهش نگاه كردى.
زمانى كه مرد،داشت اسامى رو ميخوند؛بالاخره به اسمِ تو رسيد.چند ثانيه مكث كرد و بعد؛درحالى كه نگاهت ميكرد،لب زد:
"لی لورا…!"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى و بعد،سرت رو براىِ مردى كه شبِ گذشته رو،باهاش گذرونده بودى و حالا از شانسِ بدت،استادت شده بود،تكون دادى.

تو كلِ تايمى كه كلاس داشتيد،تنها در سكوت سر جات نشسته بودى.
جرعتِ بلند كردنِ سرت رو نداشتى.نميخواستى كه چهره مرد رو ببينى!
شبِ گذشته،براىِ اينكه اعصابت خورد بود،با دوستهات به كلاب رفته بودى.
مثلِ هميشه،تو نوشيدن زياده روى كردى و متوجه كارهاىِ احمقانه ات نبودى!
دیدگاه ها (۰)

مردِ مقابلت رو همونجا ديده بودى.دراصل از دور با دوستهات زيرِ...

نگاهت رو بالاخره،براىِ اولين بار طىِ اون روز؛به چشمهاىِ مرد ...

یونگی اينبار آهى كشيد و سرى تكون داد:"كجا برم وقتى دليلِ تما...

همين بى حركت بودنش،كمى كفريت كرد براىِ همين،درحالى كه همچنان...

امشب تولد ١٨ سالگيت بود و قرار شد فردا با دوست صميميت به ارد...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط