{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴



به سرعت دستای بی جونشو روی چرخ های ویلچر گذاشت و به سمت در رفت.
تا حالا از ویلچر استفاده نکرده بود و براش حس تازگی داشت.
و به حرکت درآوردنش کمی براش سخت بود.

وقتی به در رسید پدرش درو باز کرد و گذاشت به بیرون بره.

وارد راهروی بیمارستان شد.
می‌تونست از سر و وضع بیمار ها و همراه ها بفهمه آدمای پولدار و درجه یک بودن.
و تعداد خیلی کمی از اونها توی راهرو بودن.
به نظر میومد این طبقه وی آی پی بود و اینو از نوشته طلایی رنگ بالای در اتاق ها فهمید.

حتما هزینه بالایی داشت و دیار نمی‌خواست به هزینش حتی فکر کنه.
جلوتر رفت و وقتی به آسانسور رسید واردش شد.
قصدش این بود که از بیمارستان خارج شه و تو محوطه چرخی بزنه.

یکم برای اینکار تردید داشت،چون به هرحال توی شهر غریبی بود و هر آدمی می‌تونست سر راهش قرار بگیره.

ولی بازم بیرون از اینجا رو ترجیح می‌داد.

نگاهی به طبقات انداخت و وقتی فهمید تو طبقه پنجم قرار داشت تعجب کرد.
به نظر میومد واقعا تو طبقه لوکسی قرار داشت.
روی دکمه یک که به طبقه اول اختصاص داده میشد فشرد.

در ها بسته شدن و دیار منتظر موند.
سکوتی که در آسانسور وجود داشت باعث شد فکرش به سمت ظاهرش بره،در نتیجه به سرعت سرشو رو بلند کرد و به قیافش تو آینه آسانسور خیره شد.

کمی رنگ پریده به نظر می‌رسید.
ولی خب ظاهرش برای خودش قابل تحمل بود.
چنگی به موهای بلندش کشید تا مرتبشون کنه.

ناگهان دستاش لای موهاش موندن و پایین نیومدن.
به نظر می‌رسید موهاش گره داشت.
چهرش درهم رفت و سعی کرد گره رو باز کنه.

در همین حین اسانسور توقف کرد و شخص شیک پوشی وارد شد.

دیار ابتدا فکر کرد رسیده بود و می‌خواست خارج شه.
اما بعدش فهمید اینطور نبود.

بیشتر درگیر موهاش شد و به مرد پشت سرش اهمیت نداد.
چهرش درهم رفته بود وقتی که داشت با موهاش رو می‌رفت.

بعد اینکه موفق شد گره موهاش رو باز کنه ناگهان چشمش از تو آیینه به مرد پشتش خورد.

موهای طلایی رنگی داشت که به زیبایی به سمت بالا حالت داده شده بودن،کت و شلوار طوسی رنگی به تن داشت و چشمهای آبی رنگش رو دیار قفل بود.

اما نکته‌ای که توجه دیار رو جلب کرد لبخندش بود.
انگار از چیز بامزه ای لذت برده بود و نمیتونست خنده روی لباش رو کنترل کنه.
با دیدن نگاه دیار فورا چشماشو دزدید و لبخندش محو شد.

دیار بی توجه بهش به اطراف نگاه کرد و با صدای دینگ مانند آسانسور فورا دستشو روی چرخاش گذاشت.
اما قبل از اینکه حرکت کنه صدایی به گوشش خورد.

"کمک نمیخوای؟"

به سمت صدا برگشت و با همون پسر موطلایی مواجه شد.
به درخواستش فکر کرد...
دستاش هنوز کمی کوفته بودن و اگه قبول می‌کرد به نفعش بود.

پس لبخندی زد و سرشو به معنی تایید تکون داد.


مثل همیشه حمایت کنید💋
دیدگاه ها (۲۶)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۳چند دقیقه بعد درحالی که به بیرون ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۲دیار دست پدرشو احساس کرد که دستش ر...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۰۳*کامنت*

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۹بعد اینکه شام خوردن دیار به اتاقش...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۰کنارش نشست و بهش نگاه کرد.از نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط