سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۴۸
آنائل کل راه را در کنجکاوی مرد و زند شد تا اینکه رسیدن به همانجا اول شاهزاده پیاده شد از کالسکه دست آنائل را گرفت و از کالسکه پیاده شد
آنائل از شوکه شدن نمیدانست چیکار کنه جایی که خیلی زیبا بود زیباتر از تصورات رویاهایش زبانش از شدته خوشحالی بند آمده بود
همیشه ابرها میبارند بر سر این گل های که زیبای اشان فراوان هست
اما انسانها ستاره ها را دوست دارند
چه موجودات عجیبی نمیبیند این زیبای و خوش بویی را
اسلاید ۲ گل ها
آنائل : این. اینجا.
جونکوک : برویم کنی جلوتر
شاهزاده دسته آنائل را گرفت و در آنجا قدم برداشتن
آنائل : اینجا خیلی زیباست
جونکوک : نه زیباتر از تو
آنائل که سفت دسته شاهزاده گرفته بود یهو دست اش را رها کرد
شاهزاده با تعجب بهش نگاه میکرد
جونکوک: شاه دوخت
آنائل با قدم های آهسته اش به پشت اش قدم برمیداشت
آنائل : الان پنجاه درصد باور کردم که عاشقمی
جونکوک : پس دارم به شانسم نزدیک میشوم
آنائل خنده ای زیبایی کرد و قدم هایش را سریع کرد و به جلو زود زود میدوید و میخندید وسط گل هایی زیبایه صورتی و پروانه های که میچرخیدن آنائل با تمام خوشحالیش میدوید بوی که می آمد از بوی عطر هم خوشبو تر بود بوی گل های صورتی همه جا را گرفته بود
شاهزاده هم با قدم هایش به دنبال آنائل راه میرفت
بعد از کلی دویدن به یهو پایش پیچ خورد و افتاد تو گل ها شاهزاده نگران چ زود سمت اش رفت
وقتی بهش رسید با دیدن آنائل خنده اش گرفت
آنائل بر روی زمین تو گل ها نشسته بود و کل ها را بو میکرد شاهزاده رویه یه پایش جلو اش نشست
جونکوک : منو ترسوندی فکر کردم اتفاقی برایت افتاده
آنائل گلی را جلوی شاهزاده گرفت
آنائل : این ماله تو
شاهزاده خنده ای کرد و گل را از آنائل گرفت و به موهای آنائل زد
جونکوک : بودنت کناره من مثله آرامشی هست که وسط این گل دارم
آنائل دست هایش را دوره کمره شاهزاده جونکوک حلقه کرد و سر اش را گذاشت روی سی ـ نه شاهزاده تپش قلب اش را میشنید با صدای ملایم و آرامش بخش اش گفت
آنائل : هرکس به سهمش از دنیا چیزی بر میدارد!
من یکی از این دنیا فقط خنده ای که بر لبانت هستن را میخواهم آغوش گرمت را میخوام زندگی خوشی را با تو میخواهم
فقط میخواهم در کناره تو باشم و هر لحظه هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه تپش قلبت را بشنوم ......
پارت ۴۸
آنائل کل راه را در کنجکاوی مرد و زند شد تا اینکه رسیدن به همانجا اول شاهزاده پیاده شد از کالسکه دست آنائل را گرفت و از کالسکه پیاده شد
آنائل از شوکه شدن نمیدانست چیکار کنه جایی که خیلی زیبا بود زیباتر از تصورات رویاهایش زبانش از شدته خوشحالی بند آمده بود
همیشه ابرها میبارند بر سر این گل های که زیبای اشان فراوان هست
اما انسانها ستاره ها را دوست دارند
چه موجودات عجیبی نمیبیند این زیبای و خوش بویی را
اسلاید ۲ گل ها
آنائل : این. اینجا.
جونکوک : برویم کنی جلوتر
شاهزاده دسته آنائل را گرفت و در آنجا قدم برداشتن
آنائل : اینجا خیلی زیباست
جونکوک : نه زیباتر از تو
آنائل که سفت دسته شاهزاده گرفته بود یهو دست اش را رها کرد
شاهزاده با تعجب بهش نگاه میکرد
جونکوک: شاه دوخت
آنائل با قدم های آهسته اش به پشت اش قدم برمیداشت
آنائل : الان پنجاه درصد باور کردم که عاشقمی
جونکوک : پس دارم به شانسم نزدیک میشوم
آنائل خنده ای زیبایی کرد و قدم هایش را سریع کرد و به جلو زود زود میدوید و میخندید وسط گل هایی زیبایه صورتی و پروانه های که میچرخیدن آنائل با تمام خوشحالیش میدوید بوی که می آمد از بوی عطر هم خوشبو تر بود بوی گل های صورتی همه جا را گرفته بود
شاهزاده هم با قدم هایش به دنبال آنائل راه میرفت
بعد از کلی دویدن به یهو پایش پیچ خورد و افتاد تو گل ها شاهزاده نگران چ زود سمت اش رفت
وقتی بهش رسید با دیدن آنائل خنده اش گرفت
آنائل بر روی زمین تو گل ها نشسته بود و کل ها را بو میکرد شاهزاده رویه یه پایش جلو اش نشست
جونکوک : منو ترسوندی فکر کردم اتفاقی برایت افتاده
آنائل گلی را جلوی شاهزاده گرفت
آنائل : این ماله تو
شاهزاده خنده ای کرد و گل را از آنائل گرفت و به موهای آنائل زد
جونکوک : بودنت کناره من مثله آرامشی هست که وسط این گل دارم
آنائل دست هایش را دوره کمره شاهزاده جونکوک حلقه کرد و سر اش را گذاشت روی سی ـ نه شاهزاده تپش قلب اش را میشنید با صدای ملایم و آرامش بخش اش گفت
آنائل : هرکس به سهمش از دنیا چیزی بر میدارد!
من یکی از این دنیا فقط خنده ای که بر لبانت هستن را میخواهم آغوش گرمت را میخوام زندگی خوشی را با تو میخواهم
فقط میخواهم در کناره تو باشم و هر لحظه هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه تپش قلبت را بشنوم ......
- ۱۰.۱k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط