{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت بی رحم

سلطنت بی رحم
پارت ۵۰

جونکوک : حال باور کردی که عاشقت هستم
آنائل با بغض شاهزاده جونکوک را بغل کرد و با صدای لرزون گفت
آنائل : آره باور کردم
شاهزاده آنائل را از خود اش جدا کرد و ل*ب هایش را رویه ل*ب های آنائل قرار داد
با این کار شاهزاده همه خدمه ها و ارژان صورت شان را چرخواند به طرفه دیگه ای
بعد از چند مین از هم جدا شدن
جونکوک : شاه دوخت برویم هوا تاریک شده
آنائل : باشه برویم
شاهزاده و آنائل سوار کالسکه شدن آنائل سر اش را گذاشت بر شانه شاهزاده و کالسکه حرکت کرد
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
شاهزاده دست آنائل را گرفته بود از کالسکه پیاده شدن و وارده سالون قصر شدن
یکی یکی پله ها را طی کردن و رسیدن به اتاقشون آنائل خودش رو پرت کرد رو تخت و آهی کشید
آنائل : امروز خیلی زیبا خسته شدم
شاهزاده به سمته تخت آمد و رویه آنائل خم شد و رو اش خی*مه زد و خیلی نزدیک اش شد
جونکوک : نباید خسته بشی خیلی کار داریم
آنائل : امشب نه من خیلی خوابم میاد
شاهزاده ل*ب هایش را گذاشت رویه گر * نه آنائل و م *ک عمیقی بهش میزد
آنائل از درد تکون میخورد
شاهزاده ل*ب هایش را از رویه گر * دنه آنائل برداشت
و خیلی آرام لباس آنائل را از شانه هایش کشید پایین
دست اش را رویه شانه های سفید آنائل کشید و این باعث مور مور بد *نه آنائل شد ل*ب هایش را گذاشت رویه شانه آنائل و بوسه ای را رویه شانه اش کاشت ...
« اسمات »
بقیش دیگه با شما 😉😉😉😉😉
دیدگاه ها (۷)

سلطنت بی رحم پارت ۵۱آنائل که پنجره بزرگ اتاق اش را باز کرده ...

سلطنت بی رحم پارت ۵۲آنائل به سمته تخت رفت و اون لباس را بردا...

سلطنت بی رحم پارت ۴۹آنائل از آغوش شاهزاده آمد بیرون و به چشم...

سلطنت بی رحم پارت ۴۸ آنائل کل راه را در کنجکاوی مرد و زند شد...

---## شبِ اولتلویزیون روشن بود. یه فیلم ملایم پخش می‌شد، چیز...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط