{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه‌ها که با وعده‌ی بستنی، با عجله شروع به جمع کردن کاغذه

بچه‌ها که با وعده‌ی بستنی، با عجله شروع به جمع کردن کاغذها کردند، جیمین به صندلی‌اش تکیه داد و عینک را از روی چشم‌هایش برداشت. او با انگشتانش پلک‌های خسته‌اش را ماساژ داد. ات جلو آمد و شروع کرد به مرتب کردن برگه‌های مهمی که روی میز پخش شده بودند.
جیمین نگاهش را به دست‌های ظریف ات دوخت و با صدایی که حالا آرام و کمی لرزان بود، گفت: «گاهی فکر می‌کنم اگه تو نبودی، توی این خونه غرق می‌شدم. نه فقط بین شیطنت‌های این سه تا... بلکه بین تنهایی خودم.»
ات دست از کار کشید و با مهربانی به جیمین نگاه کرد. «جیمین شی، شما پدر فوق‌العاده‌ای هستید. فقط گاهی یاد پادشاه بودن می‌افتید و یادتون میره که اونا فقط سه تا پسر کوچولو هستن که می‌خوان با قهرمان زندگی‌شون بازی کنن.»
جیمین لبخند تلخی زد و از جایش بلند شد. او به سمت پنجره رفت و به بارانی که به شیشه می‌خورد خیره شد. «قهرمان؟ من فقط یه آدمم که پشت این همه کاغذ و قرارداد گم شده. اما تو...» او برگشت و مستقیم به چشم‌های ات خیره شد. قدمی به او نزدیک‌تر شد، آنقدر نزدیک که ات می‌توانست گرمای نفس‌های او را حس کند.
«تو با اومدنت به این خونه، فقط پرستار اونا نشدی. تو انگار به این دیوارهای سرد، روح دادی. وقتی می‌خندی، وقتی باهاشون بازی می‌کنی... من تازه یادم میاد که زندگی می‌تونه رنگی هم باشه.»
ات که ضربان قلبش تند شده بود، زیر لب گفت: «من فقط وظیفه‌ام رو انجام میدم...»
جیمین دستش را آرام بالا آورد و تار مویی را که روی پیشانی ات افتاده بود، پشت گوشش زد. لمس انگشتان گرم او روی پوست سرد ات، مثل یک جرقه بود. جیمین با صدایی مخملی و عمیق ادامه داد: «نه، این فراتر از وظیفه‌ست. تو جوری به این بچه‌ها نگاه می‌کنی که انگار بخشی از وجودت هستن. و جوری به من نگاه می‌کنی که... که باعث می‌شه بخوام دوباره باور کنم کسی می‌تونه این نسخه‌ی آشفته‌ی من رو دوست داشته باشه.»
در همین لحظه، سو-جون از گوشه‌ی اتاق فریاد زد: «بابا! بستنی‌ها رو بیار دیگه! ما قلعه رو تموم کردیم!»
جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد، اما نگاهش را از ات بر نداشت. او زمزمه کرد: «انگار شوالیه‌ها دوباره دارن ما رو به واقعیت برمی‌گردونن. اما می‌خوام بدونی، صحبت‌های ما هنوز تموم نشده...»
او به سمت بچه‌ها رفت، اما قبل از رفتن، با لبخندی که مخصوص خودش بود، چشمکی به ات زد که تمام وجود او را لرزاند.
دیدگاه ها (۲)

the lost leaves/رمان جیمین

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

ادامه پارت 13🍷𓂃𓂃𓊝#contract جمله‌اش نیمه‌کاره موند. دختری که ...

Last leaves/رمان جیمین

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

**پارت ۸**صدای برخورد بدنت با تشکِ نرمِ تختِ اتاق امن، تنها ...

......//برده ی زیبا//.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط