بعد از خوردن بستنی و خاموش شدن چراغها عمارت در سکوتی عم
بعد از خوردن بستنی و خاموش شدن چراغها، عمارت در سکوتی عمیق فرو رفت. اما این سکوت در خانهی پارک جیمین همیشه آرامش قبل از طوفان بود.
نزدیک ساعت دو نیمهشب بود که «ات» با صدای پچپچ و خندههایی بسیار ریز از خواب پرید. او با احتیاط از اتاقش بیرون آمد و دید که نور ضعیفی از آشپزخانه میتابد. وقتی به آنجا رسید، چشمانش از تعجب گرد شد!
سه قلوها، در حالی که پیشبندهای بزرگ جیمین را به تن کرده بودند، روی کابینتها نشسته بودند. مینو داشت با یک ملاقه بزرگ آرد را در هوا پخش میکرد، جیهو سعی داشت درب بطری شربت شکلات را باز کند و سو-جون هم با قیافهای کاملاً جدی، داشت تخممرغها را روی زمین میشکست تا به قول خودش «پیست اسکیت» درست کند!
ات خواست جلو برود که ناگهان گرمای نفسی را پشت گردنش حس کرد. جیمین، با موهای پریشان و چشمانی خوابآلود، پشت سر او ایستاده بود. جیمین با دیدن صحنه آشپزخانه، پیشانیاش را به شانه ات تکیه داد و نالهی آرامی از سر کلافگی کرد.
او زیر لب لب زمزمه کرد: «ات... بگو که دارم خواب میبینم. بگو اینا واقعی نیستن...»
ات خندهاش را کنترل کرد و آرام چرخید. حالا فاصلهشان به قدری کم بود که میتوانستند صدای تپش قلب یکدیگر را بشنوند. ات با صدایی آرام گفت: «مثل اینکه شوالیهها هوس صبحانهی نیمهشب کردن، پادشاه!»
جیمین نگاهی به چشمهای براق ات انداخت. در آن نور کم، ات زیباتر از همیشه به نظر میرسید. جیمین دستش را دور کمر ات حلقه کرد تا او را کمی عقب بکشد که روی تخممرغهای روی زمین لیز نخورد.
«اگه تو نبودی، احتمالاً الان داشتم به جای آشپزخانه، خودم رو از پنجره پرت میکردم پایین.» جیمین این را گفت و لبخند تلخی زد، اما نگاهش لبریز از محبت بود.
ناگهان مینو فریاد زد: «اووه! بابا و پرستار دارن همدیگه رو بغل میکنن! حملههه به سمت شکلاتها!»
قبل از اینکه جیمین و ات بتوانند واکنشی نشان دهند، جیهو بطری شربت شکلات را فشار داد و فوارهای از شکلات مایع به هوا بلند شد. جیمین سریع ات را چرخاند و پشت خودش پنهان کرد تا لباس او کثیف نشود، و در نتیجه تمام پشت پیراهن ابریشمی و گرانقیمت خودش شکلاتی شد.
جیمین در حالی که از غلظت شکلات روی پشتش شوکه شده بود، رو به بچهها کرد: «مینو! جیهو! سو-جون! قسم میخورم فردا همهتون رو میفرستم اردوگاه آموزشی شوالیهها!»
بچهها با دیدن قیافه شکلاتی جیمین، از خنده روی زمین پهن شدند. ات که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، زد زیر خنده. جیمین برگشت و با دیدن خندههای از ته دل ات، اخمش از بین رفت. او با دست شکلاتیاش، صورت ات را لمس کرد و خندید
پایان
نزدیک ساعت دو نیمهشب بود که «ات» با صدای پچپچ و خندههایی بسیار ریز از خواب پرید. او با احتیاط از اتاقش بیرون آمد و دید که نور ضعیفی از آشپزخانه میتابد. وقتی به آنجا رسید، چشمانش از تعجب گرد شد!
سه قلوها، در حالی که پیشبندهای بزرگ جیمین را به تن کرده بودند، روی کابینتها نشسته بودند. مینو داشت با یک ملاقه بزرگ آرد را در هوا پخش میکرد، جیهو سعی داشت درب بطری شربت شکلات را باز کند و سو-جون هم با قیافهای کاملاً جدی، داشت تخممرغها را روی زمین میشکست تا به قول خودش «پیست اسکیت» درست کند!
ات خواست جلو برود که ناگهان گرمای نفسی را پشت گردنش حس کرد. جیمین، با موهای پریشان و چشمانی خوابآلود، پشت سر او ایستاده بود. جیمین با دیدن صحنه آشپزخانه، پیشانیاش را به شانه ات تکیه داد و نالهی آرامی از سر کلافگی کرد.
او زیر لب لب زمزمه کرد: «ات... بگو که دارم خواب میبینم. بگو اینا واقعی نیستن...»
ات خندهاش را کنترل کرد و آرام چرخید. حالا فاصلهشان به قدری کم بود که میتوانستند صدای تپش قلب یکدیگر را بشنوند. ات با صدایی آرام گفت: «مثل اینکه شوالیهها هوس صبحانهی نیمهشب کردن، پادشاه!»
جیمین نگاهی به چشمهای براق ات انداخت. در آن نور کم، ات زیباتر از همیشه به نظر میرسید. جیمین دستش را دور کمر ات حلقه کرد تا او را کمی عقب بکشد که روی تخممرغهای روی زمین لیز نخورد.
«اگه تو نبودی، احتمالاً الان داشتم به جای آشپزخانه، خودم رو از پنجره پرت میکردم پایین.» جیمین این را گفت و لبخند تلخی زد، اما نگاهش لبریز از محبت بود.
ناگهان مینو فریاد زد: «اووه! بابا و پرستار دارن همدیگه رو بغل میکنن! حملههه به سمت شکلاتها!»
قبل از اینکه جیمین و ات بتوانند واکنشی نشان دهند، جیهو بطری شربت شکلات را فشار داد و فوارهای از شکلات مایع به هوا بلند شد. جیمین سریع ات را چرخاند و پشت خودش پنهان کرد تا لباس او کثیف نشود، و در نتیجه تمام پشت پیراهن ابریشمی و گرانقیمت خودش شکلاتی شد.
جیمین در حالی که از غلظت شکلات روی پشتش شوکه شده بود، رو به بچهها کرد: «مینو! جیهو! سو-جون! قسم میخورم فردا همهتون رو میفرستم اردوگاه آموزشی شوالیهها!»
بچهها با دیدن قیافه شکلاتی جیمین، از خنده روی زمین پهن شدند. ات که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، زد زیر خنده. جیمین برگشت و با دیدن خندههای از ته دل ات، اخمش از بین رفت. او با دست شکلاتیاش، صورت ات را لمس کرد و خندید
پایان
- ۱۳.۰k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط