بعد از حمام فضای خانه کمی آرامتر شده بود جیمین برای تم

بعد از حمام، فضای خانه کمی آرام‌تر شده بود. جیمین برای تماس کاری به اتاق کارش رفت و «ات» ماند و سه قلویی که حالا با موهای نم‌زده و پیژامه‌های ستاره‌دار، روی تخت بزرگشان نشسته بودند.
ات کتاب قصه‌ای را باز کرد و با لحنی مهربان گفت: «خب پسرهای قهرمان، نوبت داستان امشب...»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که مینو کتاب را با خشونت از دستش کشید و به گوشه‌ی اتاق پرت کرد. لبخند روی لب‌های ات خشک شد. جی‌هو با لحنی که شباهتی به کودک سراپا شیطنت چند لحظه پیش نداشت، گفت: «ما قصه نمی‌خوایم. ما می‌خوایم تو از اینجا بری!»
ات شوکه شده بود. «چی؟ ولی ما که داشتیم با هم بازی می‌کردیم...»
سو-جون، که از همه کوچک‌تر بود، با چشم‌هایی که پر از لجبازی بود به او خیره شد. ات متوجه شد که زمان گفت و گوی جدی رسیده است. او با آرامش روی تخت کنار آن‌ها نشست و گفت: «می‌فهمم که شاید الان ناراحت باشید، ولی پرت کردن کتاب کار درستی نیست. ما باید با هم صحبت کنیم تا بفهمیم چه چیزی شما رو اذیت می‌کنه.»
سه قلوها به هم نگاه کردند، گویی در حال تصمیم‌گیری بودند. در نهایت، جی‌هو با صدایی آهسته گفت: «ما فقط... ما دلمون برای مامان تنگ شده.»
ات نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که این موضوع پیچیده‌تر از یک ناراحتی ساده است. «می‌دونم عزیزانم. دلتنگی برای کسی که دوستش دارید خیلی سخته.» او با مهربانی دست سو-جون را گرفت و ادامه داد: «اما من اینجا هستم تا مراقب شما باشم و هر کاری از دستم بربیاد برای خوشحالی شما انجام بدم. حالا، می‌خواید با هم یه بازی فکری انجام بدیم قبل از خواب؟»
مینو و جی‌هو به سو-جون نگاه کردند و بعد از لحظه‌ای مکث، هر سه با سر تأیید کردند. ات با لبخند گرمی از روی زمین بلند شد تا جعبه بازی را بیاورد، و فضای اتاق با آرامش نسبی پر شد.
دیدگاه ها (۱)

ات» جعبه‌ی بازی فکری را از قفسه برداشت و به سمت تخت برگشت. س...

جیمین که حالا خنده‌اش از ته دل بود، نگاهی به «ات» انداخت و گ...

جیمین آهی کشید و با لبخندی کج گفت: «انگار شوالیه‌ها برای خلو...

شیر سرد از روی پیش‌بند ات سرازیر شد و روی کفش‌هایش ریخت. سو-...

نام فیک: عشق مخفیPart: 42فلش بک به یک هفته بعد*ویو ات*توی خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط