ات جعبهی بازی فکری را از قفسه برداشت و به سمت تخت برگشت
ات» جعبهی بازی فکری را از قفسه برداشت و به سمت تخت برگشت. سه قلوها مشغول بحث دربارهی استیکرهای شبتابشان بودند.
در همین لحظه، در اتاق با صدای آرامی باز شد و جیمین وارد شد. او تماس کاریاش تمام شده بود و حالا با آرامش بیشتری به نظر میرسید. «دیدم سکوت برقرار شده، گفتم بیام ببینم پرستار شجاع ما تونسته آتشبس اعلام کنه یا نه!»
ات لبخند زد و گفت: «فکر کنم فعلاً برای امشب توافق کردیم.»
جیمین به سمت تخت رفت و کنار پسرها نشست. «خب پسرهای من، وقت خوابه. ات براتون یه عالمه داستانهای جدید بلده، اما اون برای فردا شب.»
او به آرامی سر هر سه پسرش را بوسید و آنها را زیر پتو فرستاد. بچهها که حالا حسابی خوابآلود شده بودند، دیگر شیطنت نکردند. جیهو قبل از اینکه چشمانش را ببندد، با صدای خوابآلود گفت: «ات... تو بهتر از پرستارهای قبلی هستی.»
همین جمله، بهترین پاداش برای ات بود.
جیمین و ات از اتاق بیرون آمدند و در راهرو ایستادند. نور کم چراغهای شبخواب، فضایی آرام ایجاد کرده بود.
جیمین با صدای آرامی گفت: «واقعاً ازت ممنونم ات. خیلی وقته که نتونستم این آرامش رو توی خونه حس کنم. بچهها... بچهها خیلی سخت با غریبهها کنار میان.»
ات لبخندی زد. «اونا فقط دلتنگن جیمین شی. به مرور زمان بهتر میشن.»
در همین لحظه، صدای خندهی آرامی از اتاق بچهها به گوش رسید. ات و جیمین با تعجب به هم نگاه کردند. جیمین در را کمی باز کرد و داخل را نگاه کرد. سه قلوها زیر پتو پنهان شده بودند و پتو با حرکات ریزشان بالا و پایین میرفت. معلوم بود که هنوز نخوابیدهاند و در حال شیطنت هستند.
جیمین با لبخندی که سعی میکرد پنهان کند، برگشت و به ات نگاه کرد. «مثل اینکه آتشبس خیلی هم طولانی نبود.»
ات به آرامی خندید. «خب، مگه میشه توقع داشت که به این زودی تسلیم بشن؟»
جیمین دوباره به داخل اتاق نگاه کرد. صدای پچپچ بچهها به گوش میرسید. «فکر کنم وقت یه عملیات نجات سوسک پلاستیکیه.» او زیر لب گفت و با احتیاط وارد اتاق شد.
در همین لحظه، در اتاق با صدای آرامی باز شد و جیمین وارد شد. او تماس کاریاش تمام شده بود و حالا با آرامش بیشتری به نظر میرسید. «دیدم سکوت برقرار شده، گفتم بیام ببینم پرستار شجاع ما تونسته آتشبس اعلام کنه یا نه!»
ات لبخند زد و گفت: «فکر کنم فعلاً برای امشب توافق کردیم.»
جیمین به سمت تخت رفت و کنار پسرها نشست. «خب پسرهای من، وقت خوابه. ات براتون یه عالمه داستانهای جدید بلده، اما اون برای فردا شب.»
او به آرامی سر هر سه پسرش را بوسید و آنها را زیر پتو فرستاد. بچهها که حالا حسابی خوابآلود شده بودند، دیگر شیطنت نکردند. جیهو قبل از اینکه چشمانش را ببندد، با صدای خوابآلود گفت: «ات... تو بهتر از پرستارهای قبلی هستی.»
همین جمله، بهترین پاداش برای ات بود.
جیمین و ات از اتاق بیرون آمدند و در راهرو ایستادند. نور کم چراغهای شبخواب، فضایی آرام ایجاد کرده بود.
جیمین با صدای آرامی گفت: «واقعاً ازت ممنونم ات. خیلی وقته که نتونستم این آرامش رو توی خونه حس کنم. بچهها... بچهها خیلی سخت با غریبهها کنار میان.»
ات لبخندی زد. «اونا فقط دلتنگن جیمین شی. به مرور زمان بهتر میشن.»
در همین لحظه، صدای خندهی آرامی از اتاق بچهها به گوش رسید. ات و جیمین با تعجب به هم نگاه کردند. جیمین در را کمی باز کرد و داخل را نگاه کرد. سه قلوها زیر پتو پنهان شده بودند و پتو با حرکات ریزشان بالا و پایین میرفت. معلوم بود که هنوز نخوابیدهاند و در حال شیطنت هستند.
جیمین با لبخندی که سعی میکرد پنهان کند، برگشت و به ات نگاه کرد. «مثل اینکه آتشبس خیلی هم طولانی نبود.»
ات به آرامی خندید. «خب، مگه میشه توقع داشت که به این زودی تسلیم بشن؟»
جیمین دوباره به داخل اتاق نگاه کرد. صدای پچپچ بچهها به گوش میرسید. «فکر کنم وقت یه عملیات نجات سوسک پلاستیکیه.» او زیر لب گفت و با احتیاط وارد اتاق شد.
- ۱۴.۷k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط