{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عشق کلک داشت نمی دانستم

بازی عشق کلک داشت نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتار شد
سفره عشق، نمک داشت نمی دانستم
دل من صافتر از آینه، اما دل او
شیشه ای بود که لک داشت نمی دانستم
به وفاداری من آنکه زمن ساده گذشت
بیشتر از همه شک داشت نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم
سقف این خانه ترک داشت نمی دانستم
باختم زندگی ام را به قماری که در آن
دلبری بود که تک داشت نمی دانستم......
دیدگاه ها (۲)

گاهی مسیر جاده به بن بست می رودگاهی تمام حادثه از دست می رود...

گاهی ارامشت رابهم میزنم.فقط برای اینکه به یادبیاوری(تنها)نیس...

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست بهار آمده ، اما مرا ب...

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم                            ...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت چهارم: در جستجویِ خاطراتِ خاک‌...

پارت ۴۸ اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.آریانا هنوز به گ...

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

@DlSoteبازی عشق کلک داشت نمی دانستم..غم آن سر به فلک داشت نم...

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

بازیِ عشق کلَک داشت ،، '' نمی دانستم '' غم آن سر ب...

بازی عشق کلک داشت نمی دانستمغم آن سر به فلک داشت نمی دانستمب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط